تبليغاتX
عروسک کوکی

سه شنبه سوم آذر 1388

تو کجایی که ببینی؟!:(

دیگر به هیچ کس نمی توان اعتماد کرد

من خسته از این خستگی های مدامم

از مردم بیزار

از دروغ هایشان بیزار

بیزار بیزار

دلم آرامش خاصی می خواهد که در این جملا ت ناگزیر وصف نمی شود،دلم تنهایی دو نفره ای می خواهد که در آن هیچ کس و هیچ چیز جز ماهتاب نظاره گر بودن ما نباشد،به پوچی می رسم گاهی،من هم دارم شبیهشان می شوم!!!!!من که شعارم خویشتن خود بودن بود...........خسته ام،همین،از این همه دغل بازی و پنهان کاری و اطلاعات غلط و خاله زنک بازی و یک کلاغ چهل کلاغ کردن حرفها خسته ام.......بیشتر آشفته ام انگار..........

کنار پنجره نشسته ام و عکس تورا در دست گرفته ام و های های گریه می کنم!قطره های اشکم روی عکس تو می افتد و انگار که تو هم های های گریه میکنی......دلم برایت تنگ می شود و یاد آغوش مهربانت می افتم که همیشه وقته گریه هایم برای من باز بود....دلم تنگ می شود برای وقتهایی که یواشکی زیر پتو گریه می کردم و تو می فهمیدی و از روی پتو نوازشم می کردی......چقدر دلم تنگ ان روزها شده.....چقدر احساس می کنم که تنهام....تنهایی که سخت عذابم می ده.....انقدر گریه کردم سردرد گرفتم....امروز بعد از مدت ها از آن گریه های آن سالها را تجربه کردم...از آن گریه هایی که قلب تو را حتی اگر با من قهر بودی به درد می آورد،از آن گریه ها که صدایش تا هفت خانه ان ورتر هم می رفت....نمی دانی چقدر عجیب امروز دلم گرفت خواهر......من هنوز هر روز عکس تو و داداش رو نگاه می کنم و یک روز اگر نگاهشان نکنم انگار روز برایم روز نمی شود...چقدر دنیا بی رحم است که اینطور ما را در دنیا پراکنده کرد و دل هایمان را تکه و پاره،هر تکه اش راباید در گوشه ای از این کره خاکی جا بگذاریم...........دوست خواهر نمی شود،دخترخاله خواهر نمی شود،حتی مادر هم خواهر نمی شود.....معشوق برادر نمی شود و همکلاسی نیز هم برادر نمی شود....چقدر لبخندت توی عکس مهربان است،لبخندت که دست در دست معشوقت گویی که آواز خوشبختی همیشگیت است.........چقدر دلم برای صدای خنده هایت تنگ شده.......دیدی ؟ان روز دلم طاقت نیاورد.....از راه دور تا 2 نیمه شب به گریه هایم گوش کردی و سکوت کردی،انگار که با سکوتت نوازش هایت را یادآور می شدی.......چقدر کودکانه گریه کردم و چقدر مهربانانه دلداریم دادی......اما من هرگز درد دل واقعیم را نگفتم!!تو چه می دانی هر روز من چه آدمهایی را می بینم،تو چه می دانی چقدر از دانشگاه فراریم،تو چه می دانی چقدر از دیدن چهره های پر از دروغ آدمها فراریم،تو چه می دانی چقدر روحم زجر می کشد از این همه نا مرادی،تو چه می دانی.......تو چه می دانی از اینکه آدمها اینجا یکدیگر را پله می کنند برای بالا رفتن و بعد هم لگدی نثار هم می کنند و همه چیز را از یاد می برند،تو چه می دانی اینجا چقدر رقیب هست برای هر چیزی،چه می دانی چقدر رقابت ها کثیفند،تو چه می دانی عزیز من چه می دانی......دلم پر شده از این چیز ها،دلم پر شده از چیزهایی که شاید ارزششان در چشم دیگران هیچ باشد،ولی من راحت نمی گذرم از آنها............


عکست را نگاه می کنم،هنوز می خندی و اشکهایم را که روی گونه هایت ریخته پاک می کنم،عکست را می بوسم و لبخندت را در ذهنم حفظ می کنم،تا هر وقت مثل امروز خواستم اشکی بریزم لبخندت مرا یاری کند........

پ.ن: چند روز پیش بود که دلتنگیم به اوج  خودش رسید،وقتی صفحه ی فیس بوک رو باز کردم و دیدم که برادرم یک ویدئوی جدید آپلود کرده.....وقتی پلی رو زدم در جا خشکم زد،هزار هزار بار گوش کردم ،برادرم بود که تنهایی توی یک اتاق کوچیک نشسته بود و گیتار می زد و شعر عاشقانه ای رو با صدای گیراش می خوند........اونوقت بود که دلم می خواست از توی صفحه ی مانیتور برم تو اون اتاق کوچیک و بغلش کنم و زار زا گریه کنم....... و چقدر اشک ریختم،چقدر هی این یه تیکه ی آهنگش رو گوش کردم که می خوند:به خواب خوش دیدمت نشسته ای کنار من........................:((




نوشته شده توسط عروسک کوکی در 13:29 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم آبان 1388

"دلم گرفته ،دلم گرفته،به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم...."

                  "فروغ فرخزاد"

1.نمی شه!نمی تونم....نمی تونم مثل قبل بنویسم!:(نمی تونم:((قرار بود ناسلامتی نویسنده بشم!چشمه ی جوشان احساسات ناگهانیم خشکیده!!!احساساتم ثبات پیدا کرده.......من دیگه نمی تونم نویسنده بشم:(

2.هر کسی شناختی از شخصیت خودش داره،هر کسی خودش رو می شناسه و می دونه حد تحملش چقدره و تا چه حد توان داره....وقتی من کسی نیستم که جزو این جووناییم که می رن تو خیابون و جونشونو می ذارن کف دستشون خیلی اعصابم خورد می شه،خیلی از نظر روحی خورد شدم این مدت.....اما واقعیتش اینه که من تو خودم این توانایی رو نمی بینم که برم اونجا،منی که تقی به توقی می خوره گریم می گیره و پاهام می لرزه و  داستان دارم با این روحیه ی شکنندم......از دورم که می بینم بدتر می شم........دلیل دیگه ایم هست که من تو این تجمعات شرکت نمی کنم که کاملا شخصیه و متاسفانه اجازه ی بیانش رو ندارم،اما مطمئنا دلیل قانع کننده ایه!اینارو نوشتم که به اون دوستانی که می گن من یا ترسوام یا عرق ملی و وطن پرستی ندارم بفهمونم که آقا جان اگه دارین تلاشی در جهت بهبود اوضاع می کنید،اگه دغدغتون دموکراسیه بنابراین بی زحمت عقاید،شخصیت و احساسات دیگران رو بپذیرید(چیزی که در معنای دموکراسی یافت می شه اصولن!) وگرنه به نظر من همون بهتر که من هیچ شرکتی تو این قضیه ندارم!ثانیا یک بار دیگه هم گفتم:تا اینجور رفتارای ما ایرانیا عوض نشه و این خاله زنک بازیارو کنار نذاریم و تا یاد نگیریم به هم احترام بذاریم این همه جارو جنجال شاید نتیجه ی آنی بده اما تو دراز مدت باز می شه همین آش و همین کاسه.....من به هر حال چه شرکت کنم چه نکنم،دلم با آدمهاییه که می رن اونجا و تمام روز دلم آشوبه که نکنه اتفاقی برای کسی بیفته،نکنه باز بکشن و هزار دلشوره ی دیگه که تمام وجودم رو می گیره........بازم می گم کاش آدمها به عقاید و شخصیت دیگران احترام بذارن....


پ.ن:به من گفتی بی بغض ترین شاعر،یادته؟!حالا ببین همیشه بغض دارم و شعرمم نمیاد!

نوشته شده توسط عروسک کوکی در 0:1 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم آبان 1388

لحظه های لرزان

-هی اونوقت پشت شیشه نشستم و به روزای گذشته قکر کردم و قطرههای بارون رو دیدم که چیک و چیک می چکید رو زمین و پهنای با عظمتش رو خیس می کرد و مردمی که تا 10 دقیقه ی پیش عین مورچه دنبال آب و نون بودن زودی دویدن تو لونه هاشون و حالا مزه می داد راه رفتن زیر بارون و تنهایی و خیس شدن تو لحظه های ناب بارونی.....اونوقت لباسمو پوشیدم و خوشحال و شاد و خندون راه افتادم که برم یه قدمکی بزنم و تا اومدم برم سمت در مامان گرامی با یک حالت پرخاشگرانه مچم رو گرفت که کجا می ری و سرما می خوری و هزار تا بلا سرت میاد،خلوته دزدا می خورنت و الا ماشاء الله خطرات کافی و وافی رو واسم  نام برد و من همچنان اصرار اصرار که می خوام زیر بارون قدم بزنم که تشر بابا که با این چیزا که آدم سلامت خودش رو به خطر نمی اندازه بغض آشنایی گلوم رو گرفت و من فقط داشتم فکر می کردم که یه قدم زدن ساده که اینقدر جارو جنجال نداره؟!


-بعد با آقای پیشو رفتیم کوچه مروی و یه دونه از این دمپایی پشمالوها خریدم واسه مامان که پاش درد می کرد و رو زمین یخ خونه بیشترم دردمی گرفت،با ذوق و شوق بهش دادم و با ذوق و شوق پاش کرد و کلی  حال کرد!اونوقت چند وقت بعدش به مخم زد برم از این دمپایی حیوونی پشمالوها واسه همه خاله ها و دخترخاله ها و زنعموم که رو هم می شن 6 نفر بخرم و یادگاری بدم بهشون . بازم با ذوق و شوق پیشنهادم رو با مامان در میون گذاشتم و بازم با یک حالت عصبانی مآبانه ای گفت:نخیر لازم نکرده!!مگه پولت زیادی کرده؟ و من بازم داشتم فکر می کردم که من  فقط قصدم هدیه و یادگاری بود و این چه عکس العملی بود !


-بعد از در خونه که دارم می رم بیرون می شنوم که می گه:مواظب باش تصادف نکنی،شیشه هارو بکش بالا،در رارو از تو قفل کن،ماشین رو دو قفله کن هر جا می ذاری،اومدی تو پارکینگ یه قفل بزن،لب تاپت رو جا نذار توماشین،جواب هیچ کیو نده .....و می گم خداحافظ و در رو می بندم و یه نفس عمیق می کشم ......


-یا یه وقت دیگه رو یادم میاد که امتحان داشتم و تقریبا 99 بار شنیدم که گفته شد صبحانه بخور،با ماشین نرو با تاکسی برو یه وقت تصادف می کنی،شب زود بخواب ،دقت کن و هزار نصیحت دیگه!

-یا دارم تعریف می کنم که تو مدرسه ی قدیمی به معلممون گفتم که دارم اپلای می کنم که برم که یهو با خنده ی مسخره ای روبرو می شم که می گه:کی گفته حالا حتما می ری؟!اینقدر به همه نگو می ری!معلوم نیست اصلا قبولت کنن،چرا فکر می کنی همیشه بهترینی؟!!!و بغض آشنا دوباره می دوئه توی گلوم و من رو از ادامه ی حرفم منصرف می کنه و از این همه امیدواری از سمت خانواده به وجد میام!


:اونوقت حالا چند وقته دارم به دلایل استرس زیادم نسبت به هر چیزی فکر می کنم و حالا به درصدی از دلایلش رسیدم و واقعا درمونده شدم که چه کار کنم ؟!تمام سر تا پای زمان روز من با حرفهای استرس آور و البته کلیشه ای همیشگی و تکراری پر شده و هر بار هم متاسفانه تاثیر خودش رو می ذاره..........اینکه 10 برابر همه درس می خونم ولی نصف اونها نمره میارم باعث می شه شدیدا تو این زمینه احساس ضعف کنم و اذیتم کنه...این که می دونم نه خنگم و نه تنبل اما همیشه یه قدم یا چند قدم از چیزی که می خوام به خاطر همین استرس ها و ترس ها عقبم اذیتم می کنه......فایده ای نداشت هر روز تو آینه نگاه کردن و گفتن"زندگی بی استرسی خواهم داشت"...........نمی دونم باید چی کار کنم:(

نوشته شده توسط عروسک کوکی در 17:28 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388

فواید و زواید یک شخصیت

اسم خودم رو شاعر نمی ذارم،چیزایی که می نویسم زاییده ی احساسات دور و نزدیک قلبمه که در قالب کلمات بیرون ریخته می شه و همه ی احساساتم هم نیست بلکه نیمه ی عریان دل منه و من نیمه ای پنهان و فاش نشدنی از دلم دارم که فقط من دانم و یار........داشتم با خودم فکر می کردم اینجور احساسات،اینجور ظریف بودن و شکننده بودن از کجا تو من به وجود اومده؟آیا خوبه تو آینده بچه ی منم اینجوری باشه؟......رفتم به سالهای دور،وقتی که  6 7 سالم بود و مامان تو آشپزخونه که بود همیشه برام آواز های قشنگ می خوند مثل آوازهای پروین و دلکش و ..............یا وقتی با بابا تو همون سنای پایین بیرون می رفتم بابا با اون صدای گرم و گیراش برام آوازهای مرضیه و ویگن رو می خوند....به رهی دیدم برگ خزان و دختر کولی در دل شب......آهنگهایی که خیلی هاشون رو شاید اصلشون رو نشنیده باشم اما اونقدر بابا و مامان می خوندن تو ذهنم باقی مونده.......تمام اون آهنگها برخاسته از حس غریب و زیبا و دلنشینی بود که شاعر و آهنگساز و قطعا خواننده داشته......عاشق پیشگی پدر و مادر توی این آوازها رخ نشون می داد ........به هر حال معمول اینه که اگه چیزی از بچگی تو آدم رخنه کنه کم کم چیزی از وجود آدم می شه....شاید در مورد من هم مصداق داشته......حتی یادم میاد که داداشم همیشه آهنگهای ابی رو می ذاشت و خودم هم عاشق شعرهای سیاوش قمیشی بودم(صداش نه!شعرهای آهنگاش!)تا اون حد که یکی از دوستام برای تولدم یه دفتر درست کرد و همه ی شعرهای این خواننده ها رو توش نوشت......بعدا که وارد دانشگاه شدم کم کم با موسیقی ملل دیگه آشنا شدم،موسیقی به زبان های دیگه و البته باز هم نزدیک به علایق خودم:موسیقی کلاسیک،بیشتر آهنگ های بی کلام که تو راه خونه تا دانشگاه همش گوش می دادم.......یا آهنگ های به عبارتی"لاو میوزیک!" که احساسات من رو برانگیخته می کرد........به این نتیجه رسیدم که روح من با اینجور احساسات خو گرفته.....حتی نقاشی کردن به سبک خودم و طرح زدن از آغوش و بوسه و دستی که گلی رو تعارف می کنه و لبخند یک دختر به پسر یا دختری در حال خواندن نامه و گریستن نشان از همین احساسات ظریفی که تومن وجود داره،داره.......حتی یه دفتر شعر دارم که مال 9 سالگیمه!و یادم هست که با 2 تا از دوستام تو دبستان به خاطر 3 تا شعر درسی که گفته بودیم و توش فرمولای ریاضی رو یاد داده بودیم از طرف مدرسه جایزه گرفتیم......تمام اینها اما  در کنار همه ی زیباییها و منافعشون برام ضررهایی هم داشتن.....مثلا مهمترینش این بود که من این راهها رو برای ابراز احساساتم و تخلیه ی احساسی خودم انتخاب کردم پس نتیجش این شد که از حرف زدن در مورد احساساتم بترسم و تقریبا طرفش نرم......یا اینکه باعث شد وقت خوندن یک متن ساده ی احساسی تو محافل مختلف اشکم در مشکم باشه مثل چیزی که توی جشن فارغ اتحصیلی برام پیش اومد......یا اینکه به خاطر شعله ور شدن ناگهانی احساساتم تصمیم گیری برام مشکل می شه و بعضی وقتا منجر به زدن حرفایی می شه که نباید......خب اینها رو ضعف نمی دونم البته اینا چیزایین که به هر حال من ازشون خبر دارم و شدیدا در تلاشم که کمشون کنم و این موضوع هم زمان می بره...با همه ی اینها من از اینجوری بودن لذت می برم،از این که پدر مرا شاعر کرد و مادر مرا عاشق بی نهایت لذت می برم...از اینکه مثل خیلی ها بی روح و ماست و بی بخار نیستم احساس رضایت دارم...از اینکه خشونت تو کارم نیست و خدا این توانایی رو بهم داده به خاطر این احساسات بتونم احساسات دیگران رو درک کنم و همه رو با هر نوع فکر و منطق و احساسی دوست داشته باشم از خدا ممنونم.....بله!من تصمیم گرفتم فرزند آیندم رو شاعر کنم و عاشق........برای اینکه فکر می کنم درک دنیا و زندگی توی دنیا لوازمی داره که این احساساته که می تونه کمک کنه به کسب این لوازم...........و من مطمئنم که همه ی آدما یا نه ،اکثریت آدمها از شخصیتی که دارن لذت می برن و هر کدوم می تونن در مورد فواید و زواید شخصیتیشون متنی بنویسن اما می دونم که آخرش همه احساس خوبی نسبت به چیزی که هستن دارن حتی اگه دیگرانی باشن که نسبت به اونها این احساس رو نداشته باشن و البته این دلیل نمی شه که آدمها نخوان بدونن که دیگران در موردشون چی فکر می کنن کما اینکه به نظرم بزرگترین کنجکاوی بشر در مورد خودش بوده و اینکه چه جوریه و دیگران چه جوری راجع بهش قضاوت می کنن...........حالا واسه حسن ختام یه شعرم می ذارم اینجا:

/* /*]]>*/


حرفی بزن

چونان که عاشق با معشوق،

پروانه با شمع

حرفی بزن

از مستی چشمانم بگو

از درّ سیاه جادویی!

از لعل لبم بگو

از شراب بوسه ام

چیزی بگو!

از لطافت نوازشم

از می ناب گیسوان

از خرامانی قدمهایم

از تیر مژگان

تار زلف آشفته

بگو!

از عطش بگو!

از یکی شدن

از غرق من شدن

بگو عزیز من!

یک کلام بگو از این وهم پاک بی رقم!

بگو!

به حرفی از زلاله ی لبان تو

تمام آنچه هست و نیست فنا می شود دگر

بگو به من که عاشقم

به من که چشمم از

خمار چشم تو مست می شود

به من که درینه ی نگاهم

به صدف چشم تو پناه می اورد

شراب مگر چیست؟!

همان که این لبان عاشقم

میان لبان تو جستجو می کند

شراب هفت ساله ی هفت خط!

بگو!باز هم بگو!

بگو،از نوازش بگو

که دست لطف تو

ساخته است!

دست مهربانیت!

از گیسویی که

در نسیم نفسهای تو

زنده می شود و

قدمهایی که اعتبار استواری زمین را

از ره رفته ی تو می جوید....

از عطش بگوکه

خود سایه ی خیال من

روی حجم بوسه است.....

از عطش بگو عزیز

از عطش بگو که من

فانی رهش شدم.....

در تو و دل و نگاه تو

غرق بودنت شدم......

 

 

 

نوشته شده توسط عروسک کوکی در 10:37 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم مهر 1388

استرس و دیگر هیچ!

این که من جزو اون دست آدمهایی نیستم که 99%مواقع شادن یه کم خب اذیتم می کنه.این که کمی تا حدودی بیشتر وقتا استرس به من غالب می شه نگرانم می کنه.دیروز زدم تو کار سرچ برای مقابله با استرس.همه جا تقریبا حرفها تکراری بود:

ضعفهای خود را بشناسید از خود بیش از حد توقع نداشته باشید

برنامه ریزی داشته باشید

چند کار را با هم انجام ندهید

.

.

.

خب من که همه ی اینا رو انجام می دم!اما بازم ته دلم همیشه ناخوآگاه استرس دارمف وناخودآگاه قیافم می ره به سمت ناله بودن و متاسفانه همه ی اینها ناخودآگاهه و از عهده ی من خارجه.....گاهی که بهش زیادی توجه می کنم می گم خب از الان به بعد لبخند به لب و بی دغدغه راه می رم اما 5 دقیقه ی بعد باز دوباره به حالت اولم برمی گردم.....امروز اما یکی از دوستام حرف خوبی زد....گفت بهش اصلا فکر نکن همه چی حل می شه!به جنبه های مثبت نگاه کن و منفی ها رو بریز دور .....خب من اومدم این رو اینجا نوشتم که برای آخرین بار این حس استرسی بودن رو یه جایی خالی کنم و بعد دیگه سعی کنم راجع بهش نه حرف بزنم و نه فکر کنم!من همه ی تلاشم رو دارم می کنم و واقعا حیفه که به خاطر تپش تند قلب و یا عرق کردن ناشی از استرس همش بر باد بره،چیزی که دقیقا زمان کنکور دادنم اتفاق افتاد و من رو تو دو ترم اول دانشگاه از همه درسها زده کرد........خب از امروز پیش به سوی محکم بودن و اعتماد به نفس داشتن....!


نوشته شده توسط عروسک کوکی در 14:39 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم مهر 1388

بزنم لهش کنم؟!!!

می شه گفت 99% افراد جامعه ی ما دروغگو و پنهان کارن و ایضا دوست ندارن به دیگران کمک کنن و فقط دلشون می خواد دیگران رو له کنن که مبادا جایی و مقامی رو از اونها سلب کنن!!!!این رو در جامعه ی کوچیک دانشگاهی می بینم به عینه!و واقعا خاک بر سر ملتی که در حالی که خودش صبح تا شب دروغ می گه بر ضد آدم دروغگو هم شعار می ده!هزار هزار بار دیگه ام دولت و حکومت و کوفت و زهرمارای دیگش عوض شن تا وقتی آدما عوض نشن همین آش و همین کاسست!امروز انقدر دروغ شنیدم،انقدر پنهان کاری های آدمها لو رفت،انقدر وقت دروغ گفتن دیگران دیدم که چشماشونو ازم می دزدن که دلم می خواست با پشت دست یه دونه بکوبم تو دهن همشون.این دم آخری ببین چه بساطی درست می کنن  بعضی آدمها ها!!!!!!!!!!عجبببببببببببب!!!
نوشته شده توسط عروسک کوکی در 16:38 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم مهر 1388

رویا

پرده ی کوچیک اتاق با وزش باد این ور و اون ور می ره،تو نشستی پشت کامپیوترت و تق و تق داری تایپ می کنی.منم لم دادم روی مبل و 5000 امین کتاب زندگیم رو می خونم!گهگاهی زیرچشمی نگات می کنم و پیش خودم کیف می کنم .گل رزای رنگاوارنگ با وزش باد که سر زده از پنجره می خزه تو این ور و اون ور می شن.گلایی که دیروز بهم دادی و عطر دست تو روشون هست.یه دستمو می ذارم زیر سرم و کتاب رو رو صفحه ای که هست باز می ذارمش رو شکمم و به سقف نگاه می کنم.سقفی که دوتایی با هم با همه تلاشمون بنفشش کردیم،رنگی که من دوست دارم،چشمم می چرخه و روی گلای ریز صورتی رنگ دیوار سر می خوره(رنگی که مامان دوست داره) ودلم یهو برای همه ی روزهای با هم بودن قدیم تنگ می شه و دلم هوای یه دل سیر گریه کردن تو بغل مامانم رو می کنه.باز یواشکی و زیر چشمی نگات می کنم که با دقت داری عینکت رو با دستمال پاک می کنی چون فکر می کنی چشمای قشنگت به خاطر کثیفی عینک خسته شدن و می خوای به خودت بقبولونی که ساعتها پای کامپیوتر نشستن باعثش نیست ،که بتونی ادامه بدی.یه نفس عمیق می کشم که از صداش برمیگردی و نگام می کنی و می خندی و من باز دلم می ریزه و به خودم می گم چه خوب که هنوز همین جوری موندم و تو دلم از یه نگاهت غوغا می شه.چیزی نمی گی و شروع می کنی رو یه کاغذ نوشتن و این بار تق تق برخورد خودکار با میزه که شنیده می شه.بلندمی شم می رم آب می یارم و شمعدونیارو آب می دم و وقت آب دادن  دلم می خواست که شمعدونیام بنفش می شدن!یاد گلای لاله عباسی می افتم که خواهرم باهزار زحمت توی باغچه می کاشت و پیرزن همسایه از روی لج لهشون می کرد،لاله عباسیای بنفش و صورتی،چقدر صبور بود خواهرم که باز دوباره از نو می کاشتشون و ازشون مراقبت می کرد....چقدر دلم هوای خواهرم رو کرده،دلم برای لپاش که به خاطرش وقتی بچه بود بهش می گفتن کپل مدرسه موشها تنگ شده....می رم سمت آشپزخونه و لیوانای سفید و سیاه رو بر می دارم و توشون چایی می ریزیم و مثل همیشه یه کم نبات کنارش می ذارم و یه کم بیسکوییت و یه لیمو ترش و همه رو می ذارم تو یه سینی،سینی رو می ذارم رو میزت و می گم بفرمایید چای عصرانه!دو تا دستاتو می ذاری پشت سرتو و خودتو می کشی و می گی آخییییییییش!مرسی!.......همونجور که چایی می خوریم می پرسی چی می خوندی؟!اسم کتاب رو می گم و مثل همیشه بهم می گی من که حال ندارم کتاب بخونم تو واسم تعریف کن که چی خوندی و منم شروع می کنم تعریف کردن کتاب.......ما کنار هم آروم با تمام این جزئیات قشنگ زندگی می کنیم.....و زندگی به ما بهترین رو نشون می ده.........این تمام فکریه که هر لحظه ذهنم رو پر می کنه........شب که می شه و کم کم آفتاب غروب می کنه،کنار پنجره وایسادم و غروب آفتاب رو تماشا می کنم،از پشت دستاتو حلقه می کنی دور گردنمو منم تکیه می دم بهت و شروع می کنم زمزمه کردن شعری که تازه نوشتم و تو موهام رو می بوسی،دستت رو دراز می کنی و یه گل رز می کنی و می ذاری تو موهام و چند دقیقه ای چشمامونو می بندیم و تو شروع می کنی با صدای جادوییت آواز خوندن و این احساس زیبای با هم بودن در کنار یک غروب دل انگیز تکمیل می شه.......و این شاید رویایی ترین رویای من باشه از با هم بودنمون......

پ.ن:این رویاییه که روزی به واقعیت می پیونده،البته این نوشته یه کم استعارات و تشبیه ها و اینارو تو خودش داره که هر کس البته می تونه برداشت خودش رو داشته باشه......................
نوشته شده توسط عروسک کوکی در 15:41 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

گهگدار زندگی

اول:بالاخره من هم یاد گرفتم غر نزنم!یاد گرفتم با لبخند زندگی کنم،به آدمها با لبخند نگاه کنم....من هم بالاخره یاد گرفتم استرس نداشته باشم،یاد گرفتم مثبت فکر کنم،یاد گرفتم امیدم رو از دست ندم،یاد گرفتم از دیگران ایراد نگیرم،یاد گرفتم پشت سر دیگران حرف نزم(شاید کمتر بزنم!)این مدت چیزهایی زیادی یاد گرفتم............یاد گرفتم عاشق آدمها باشم،یاد گرفتم...خیلی چیزها یاد گرفتم...............

دوم:چند روز پیش توی پله های آپارتمان یه بچه ی فسقلی رو دیدم که یه صندلی پلاستکی به اندازه ی هیکلش گرفته بود دستش و داشت از پله ها می رفت پایین،اونقدر بزرگ بود صندلی که جلوی دیدش رو گرفته بود،صندلی رو ازش گرفتم و گفتم کجا می بریش فسقلی؟گفت پیش مامانم،گفتم مامانت کجاست؟!معصومانه نگام کرد و گفت :باهام میای بهت نشونش بدم؟!با اینکه کلاس داشتم دنبالش راه افتادم و تو راه هی دست منو می گرفت و فشار می داد،اسمش حسین بود با موهای فرفری و صورتی سبزه و خنده ای نمکین که دل هر کسی رو می برد،لباس قرمزی پوشیده بود با یک شلوارک قهوه ای،دستم رو گرفته بود و می کشید و هی من می پرسیدم به مامانت نرسیدیم؟!گفت نه!بازم بیا........به قدمهای کوچک اون صد قدمی رفتیم و نزدیک بساط دست فروش ها شدیم........گفت مامانم اوناها.........و در جا ایستادم،صندلی رو دادم دستش و بوسیدمش و ازش خدافظی کردم،گفت نمیای مامانمو نشونت بدم؟!گفتم کلاس دارم،باید برم..........و رفتم بی اینکه نگاه دیگری به مادرش بیندازم............مادرش دست فروش کنار خیابان بود...مادرش همسایه ی طبقه ی پایین بود..........مادرش مادر بود...........و من لحظه ای فکر کردم که شاید دوست نداشته باشه که من ببینمش(که هر چند اگه همچین چیزی می خواست هیچ وقت صد قدمی خونه دست فروشی نمی کرد،شیرزنی بود).........دلم ریخت وقتی فرداش پدر معتاد حسین رو دیدم که خمیده و لاغر و تکیده با پسرش بازی می کرد...........و فکر کردم شاید مادر حسین دوست نداشت که من شوهرش رو ببینم..............

نمی دونم!نمی دونم............گاهی خدا چیزایی نشونم می ده که اصلا نمی دونم چه جوری باید باهاشون برخورد کنم........

نوشته شده توسط عروسک کوکی در 23:36 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم شهریور 1388

بعدو بعد و بعدتر

اونوقت یهو می فهمی که کسی که فک می کردی بهترین دوستته داره بهت دروغ می گه!اون وقت احساس می کنی یه روده ی راست تو شیکمش نیست....اونوقت گوشی رو ورمی داری و به آقای پیشو به صورت خیلی خاله زنکانه گله می کنی و دردو دل می کنی و جیغ می کشی و فحش می دی و بعد کلی دلت خالی می شه و کیف می کنی که تخلیه شدی و بعد آقای پیشو می گه فکرشو نکن،این چیزا ارزش نداره خودت رو ناراحت کنی،اینجوری فقط ذهنت خسته می شه...اونوقت همین جوری مهربونانه بهش می گی راست می گی!من زندگیه خودمو دارم می کنم و فقط فهمیدم که یه نفر از دورو بریام تو زرد از آب در اومده و بعدم اصلا بحث عوض می شه .......بعد می فهمی که به قول سینا گاهی تنهایی خیلی خیلی بهتر از با کسایی بودنه که همش دروغ می گن و ابراز دلسوزی های احمقانه و به دردنخور می کنن و بعد اصولا هم دروغگو فراموشکار می شه و بعد همه ی دروغاشون یهو رو می شه و بعد ...........


بعدتر و بعدترش تو تنهایی که داری فکر می کنی کلی خوشحال می شی که اون روز فلان کار و واسه فلانی کردی و کلی خوشحالش کردی و بعد همش با خودت می گی که آدم هر کار می تونه واسه هر کس می تونه باید انجام بده،لزومی نداره حتما صمیمت خاصی بینشون باشه....بعد از اینکه گاهی وقتت رو واسه آدمای دورو برت می ذاری کلی ذوقمرگ می شی و بازم می دویی برای آقای پیشو تعریف می کنی و اونم کلی از عقایدش راجع به این موضوع می گه و می گه که هر چقدر فکر کردم هدف دیگه ای واسه بودنم پیدا نکردم جز اینکه الان خورد خورد به دیگران کمک کنم و بعدا که واسه خودم کسی شدم کمکای گنده گنده بکنم ،چه مالی و چه روحی....بعد من کلی دوسش می دارم که فکراش کلی شبیه فکرای خودمه و تازه این جنبه ی کوچیکش بود و بعد تازه یه روز که سر چهارراه پشت چراغ قرمز وایسادیم از این بچه فسقلیای آدامس فروش می چسبه به شیشه و کلی ادا در میاره و ما می خندیم و بعد رومو می کنم به پیشو جان و می گم :کاش یه روز اونقدی پول دار شیم که پولمون رو بدیم به بابا و مامانای این بچه ها ازشون بخوایم که در ازای این پول بذارن این بچه ها برن مدرسه و بعد فکر می کنم که کو تا ما اونقدر پول دار شیم و یه فکر جدید میاد تو ذهنم و می گم کاش یه روز چند تا از این بچه هارو برداریم ببریمشون شهر بازی و خرید و پارک و کلی جاهای خوب که شاید یه بچه به این سن خیلی نیاز داشته باشه بهش......بعد پیشنهادمو به پیشو می گم و فقط لبخند می زنه و من می فهمم که اونم داره این تصور نیمه بچه گانه ی منو تو ذهنش پرورش می ده،بعد هی ذهنم جلو و جلو تر می ره و یاد دوستم دلی می افتم که می رفت پرورشگاه  و با این بچه فسقلیا بازی می کرد و هر دفعه می گفتم منم ببر یادش می رفت....یا یاد 2 سال پیش افتادم که پیشنهاد این رو دادم که یه روز بریم پرورشگاه و اسباب بازی و اینا ببریم برای بچه ها و یکی از بچه های عمران نقشه این کار رو دنبال کرد و آخرشم نفهمیدم چی شد و همه یادشون رفت........بعد بعدش همش فکر می کنم کاش تو این یه سالی که اینجام بتونم یکی از این کارارو انجام بدم،فقط و فقط برای دل خودم،نه دلسوزی،نه ترحم و نه چیزهای شبیه اینها......فقط برای اینکه به خودم یاد آوری کنم و نهیب بزرگی بزنم که زندگی که دارم رو دو دستی بچسبم و لااقل به مادیاتش غر نزنم و سعی کنم بهترین ها رو برای روحم به دست بیارم......................بعد آخرش کسی هست که پیشنهادات مشابهی داشته باشه که بشه تو این یه سال انجامش داد و بهش شاخ و برگ داد(البته از نظر عملی) و بعد خودشم داوطلب همکاری باشه؟!!!!

بعد چقدر حرف زدم و باید برم زبان بخونم وگرنه بازم بعد بعد می کردم!

نوشته شده توسط عروسک کوکی در 12:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388

دوست.......

توی صفحه ی فیس بوک دوست ها که می گردم....همه عکس هایی دارند از دوستی ها و گردش ها و با هم بودن ها.....از قربون صدقه رفتن ها و فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و دلم تنگ است و هزار یک احساس و عاطفه ی دیگر......من اما پر از احساس و عاطفه کنج خانه دوست می جویم .......و فکر می کنم به اینکه چرا همیشه دوستانم یا می روند یا فراموش می کنند یا حالا هر چیزی که منجر به جدایی می شود برای دوستانی که دوستشان دارم اتفاق می افتد.....انگار بغض بزرگی در دلم خانه کرده...بغضی که هر از گاهی با صدایی بلند می ترکد و گه گاه هم پناهی ندارد ......آدم همیشه که نمی شود به کسی که دوستش دارد پناه ببرد.....همیشه چیزی ته دل آدم قلقلک می دهد که بعضی چیزها را آنجور که دوست داری نمی توانی به عشقت بفهمانی و همیشه یک هم جنس نیاز هست که تورا درک کند و اشک هایت را ببیند و شاید اشک هم همراه تو بریزد.....نمی دانم کجای کار می لنگد.....!اما چرا!شاید بدانم....شاید اینکه در پیله ی خودم گوشه ای خزیده ام و هر کسی را به تنهاییم راه نمی دهم.....شاید ترسهای بی حد و حساب مامان از خیلی چیزها....شاید همیشه در خانه تنها بودن ها.....شاید صمیمیتی که بین افراد خانواده نیست...یا خانواده ی تکه تکه شده.....همه مرا وادار می کند در کنار ترس از دیگران تشنه ی با هم بودن ها باشم!تشنه ی صمیمیتی خالصانه!له له زدن برای یک دوستی ناب......کسی که همیشه برایم وقت داشته باشد و همیشه برایش وقت داشته باشم..........دلم گاهی آنقدر می گیرد،انقدر گاهی فکر می کنم سر تا پایم ایراد است و کسی دوستم ندارد.....آنقدر گاهی بی دوستی می کشم که از گریه خوابم می برد....آنقدر بغض هایم میان درسها و مشق ها و کارو روزمرگی خفه می شود........آنقدر گاهی دلم می خواهد زنگ بزنم و دوستی را از دل گرفتگیم با خبر کنم و دستش را بگیرم و ببرم جایی  بنشینیم و هی چای و قهوه بخوریم و من هی حرف بزنم و حرف بزنم...آنقدر گاهی دلم می خواهد از "او" برای کسی بگویم.....از کرده ها و نکرده هایم برای "او"آنقدر گاهی می خواهم خوشبختی هایم با "او"را با کسی قسمت کنم....گاهی گریه هایم را در دلش جا دهم و غرهایم از "او" را بگویم!آنقدر دلم تنگ است برای ساعت ها چت کردن با بچه های دانشگاه و راهنمایی کردن ها و شعر خواندن ها برایشان......آنقدر دلم می خواهد یک نفر بشیند و یک دل سیر برایم دردودل کند و من هم بشنوم و لبخند بزنم و حرفای قشنگی برایش بزنم که دلش آرام شود..........آنقدر دلم این چیزها را می خواهد که خدا می داند......آنقدر گاهی خسته می شوم از خودم...از قیافه ام...از لباسهایم...از شلختگیم...از اینکه حوصله ندارم بگردم و لباسهای زیبا و دلنشین برای خودم بخرم....حتی حوصله ندارم موهایم را شکلهای مختلفی در بیاورم...آنوقت توی خیابان که راه می روم حس می کنم همه از من زیباتر و مرتب تر و بهتر هستند...آنوقت نمی دانی چقدر غصه می خورم که حتی برای خودم هم ارزش قائل نیستم.....نمی دانم!باز از آن دوران ها شده است که هی و هی غصه می خورم و اینجا می نویسم و هی می آیم و کامنتهای دلداری می خوانم و ذوق می کنم و اما بعد باز می گویم چه فایده......کامنت که برای آدم دوست نمی شود......احساس اجتماع گریزی وحشتناکی دارم!احساس اینکه دلم نمی خواهد با درس خواندن آدم موفقی باشم!دلم نمی خواهد خودم را برای درس و کار بکشم...احساس پوچی که نسبت به همه ی اینها پیدا کرده ام مثل خوره مغزم را می جود.....وقتی کسی به من می گوید دیگر مثل شعرهایت رفتار نمی کنی....شاعرانه نیستی....بیشتر به زوال روحم پی می برم....به اینکه من دیگر خودم نیستم!به اینکه هنوز تشنه ی خیلی چیزها هستم و اما همه را از خود دریغ کرده ام..................و خدا می داند روحم چه زجری می کشد...............راستی کسی هست اینجا که راه و رسم دوست یابی بداند؟!!!من مدتیست گم کرده ام......این آگهی نیازمندی های دلم بود.....
نوشته شده توسط عروسک کوکی در 17:51 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم مرداد 1388

دلم گرفته زین جا......

می نویسم!می دونم شاید کسی نخونه دیگه.....کی دل و دماغ داره بنویسه این روزا؟!کی حوصله داره جمله ها رو پشت هم ردیف کنه؟!نمی دونم چی بگم و چی بنویسم..............از 99 جهت داره قلبم فشرده می شه.........داخلی،خارجی،باطنی،ظاهری...........حوصله ندارم....همین.....خندم نمیاد،گریم نمیاد.....عصبانی نیستم،آروم نیستم......در حال حاضر هیچی نیستم!اوضاع همه جا قمر در عقربه!دلم رو به انفجاره.....صبرم سر اومده.....دیگه چه غرایی بزنم؟!!..............یه دوست لازم دارم!یه دوست همجنس خوب.....یکی که همیشه باهام باشه.....یکی که همه حرفام رو بتونم بی دغدغه بهش بگم........تنهایی بد دردی شده...........تو چهار دیواری حبس شدم.این مغزم رو به متلاشی شدنه...........4 سال پیش خواب این روزا رو می دیدم....اما فقط خواب می دیدم که مردم ریختن تو خیابون!نه اینکه مردم رو کشتن...............باز من پراکنده نویسیم شروع شد!بیخیال......این 1 ماه و اندی غر نزدم!اینجا غر زدم یه کم....دعوام نکنید......بی نهایت خستم.....بی نهایت پوسیدم.....بی نهایت متزلزلم......


پ.ن:دوست عزیز با وبلاگ "اراجیف مزمن"من چرا نمی تونم برای شما کامنت بذارم ؟!

نوشته شده توسط عروسک کوکی در 21:35 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم خرداد 1388

دلم گرفته ای دوست....هوای گریه با من....هوای گریه با من

مرگ می آید...بی خبر....مثل برق و باد....خانمانی را می سوزاند.....به آتش می کشد...آتشی که تا عمر اطرافیان باقیست خاکسترش نفس را برای همه تنگ می کند.....سالهای سال یاد سالها زندگی با عزیزی در دل آدم می ماند و گاهی اشک می شود و بر گونه روان.....سالهای سال هر وقت دری را باز می کنی....هر وقت تخت خالی ای را می بینی......وقتی چهره ی عزیزی را می بینی که از یک مرگ یک شبه پیر می شود...همه و همه تورا یاد مرگ عزیزی می اندازد و کم کم از فکر این مرگ گاهی با خودت می اندیشی که اگر این اتفاق برای پدر و مادر خودت(دور از جون)بیفتد چه می کنی؟چیزی که بالاخره اتفاق می افتد...چیزی که اشک در چشمانت می آورد و در دلت  تف و لعنت می کنی که چرا چنین فکری کرده ای؟!حادثه ی مرگ را اولین بار 3 ساله بودم که درک کردم....حادثه ی مرگ وحشتناک پدربزرگ و بدن سوخته اش که دیدم ...........بعد از آن مرگ پدربزرگ دیگر و مادربزرگ جوانی که نفهمیدیم چطور رفت.....بعد دیگر مرگی نبود تا سال سوم دبیرستان که بهترین و عزیزترین دوستم که دوستی ما از دبستان شروع شد و ادامه پیدا کرد........تا مرگ خانه ی آنها را هم سوت و کور کرد....مادری رفت....وقتی همه ی محبتهایم به پای ترحم گذاشته شد....فهمیدم که گاهی محبت کردن به ضررم تمام می شود....به این ختم می شود که دوست چندین و چند ساله ات از تو دوری کند....مرگ بعدی............مرگ مادربزرگ بود......مادر بزرگی که ناحق و به خاطر نابخردی یکی از فرزندانش از دست رفت............خدایشان بیامرزد..........مرگ بعد اما دردناکترین مرگ بود......مرگی که نه تنها فرزندان را در هم کوبید....بلکه مرا نیز تا چندی بی ایمان کرد!مرگی که مدتها برای نیامدنش دعا کردم و نشد......گریه ها دیدم و دلداری ها دیدم. و امید به معجزه ای داشتم....اما سرآخر شد آنچه باید می شد......مرگ مادر تو.........نمی دانم چرا خدا همیشه خوبها را سخت تر از بدها می برد؟!نمی گویم زودتر!می گویم سخت تر!دردناکتر!البته می دانم!هر چه خوبتر باشی آزمایش سخت تر است و دردو بلا بیشتر..............چقدر این مرگ زندگی تو و خانواده ات را تغییر داد....چقدر بعضی زاویه هایش برایم غیر قابل درک است....چقدر.......آن لحظات سخت ترین لحظه های عمرم بود....لحظه های بغض های بی گریه ی تو....لحظه های دردناک غم تو.....لحظه هایی که به پدرت فکر می کردم....پدر عاشق تو....پدری که هنوز بعد از دو سال هر هفته سر خاک می رود.....هنوز از شنیدن آهنگی عاشقانه زار می زند....هنوز چشمهایش قرمز می شود از فکر به گذشته و پشیمانی هایی که دارد از نکرده ها برای معشوقش......چقدر سخت تر می شود وقتی این آینده را برای هر زوجی تصور می کنم حتی خودمان.........و امروز درد بیشتری می کشم وقتی خاله ی نازنیم بعد از 3 هفته کشمکش و دست و پا زدن مردش در کما وقتی با اشتیاق برای دیدن معشوق 70 ساله اش به بیمارستان می رود با تخت خالی روبرو می شود که خبری بد در پس آن نهفته است.....جز همسرش پسرعمویش هم بوده.....مردی با افکاری متفاوت....مردی با زندگی متفاوت.....شخصیتی خاص.....بزرگ فامیل........مهربان بود و همیشه دل نگران فرزندانش و تمام مدت زیر لب قربال صدقه ی فرزندان سی و چند ساله اش می رفت....اما هیچ وقت خودش رعایت هیچ چیز رانمی کرد....سرآخر هم کمربند نبست و آن بدن سالم که یک بیماری هم در ان نفوذ نکرده بود و یک قرص نمی خورد در آن سن به خاطر خواب آلودگی راننده حالا زیر خروارها خاک نهفته شده......حالا دیدن اشک های مامان و خاله و حتی بابا که کلی با او رفیق بود......حالا خبر دادن به دایی ها و برادر و خواهر که دور از اینجا در غربتند سخت ترین کارهاست......حالا همه وهمه مرا به فکر می برد و اندیشه ی مرگ......فکر مرگ چند روزیست که رهایم نمی کند....وقتی فکر می کنم نهایت زندگی کجاست!؟این همه دست و پا زدن به چه هدفیست وقتی چه خوب باشی چه بد بعدش می شود خاک و خاک و خاک..............نهایتش خداست حتما....نهایتش را آن طرف این دنیا می بینیم....................نهایتش هدف غایی همه ی ماست.....کمال....و این ها حرف نیست!این ها همه واقعیات زندگیست....می میری و دیگر نیستی و کم کم از یادها می روی و گاهی به خوابها می آیی و اینها اهمیتی ندارد در برابر زندگی ای که درآن دنیا انتظارت را می کشد...زندگی ای که دراین دنیا به هیچ قیمتی نمی توانی بخری مگر به نیک بودن و نیکی کردن...................به هیچ کس تسلیت نگفته ام...حتی خاله.......حتی پسرخاله.....که چه؟!تلفن رادستم بگیرم و بگویم تسلیت می گویم؟!چه فایده جز این که هر بار که خاله این جمله را می شنود بغضش می ترکد و یاد یکی از هزاران خاطره اش با او می افتد؟!که چه هی یک حرف تکراری را تکرار کنم و بگویم غم آخرت باشد که یک  معنی بیشتر ندارد: خودت زودتر بمیر که غم دیگری نبینی!چون مر گ باز هم می آید و غمهایی به این شکل آخری ندارند.......مرگ ما روزی فرا خواهد رسید..........................هیچ باکی نیست اگز از این به بعد نیک باشیم و نیکی کنیم......تا به نیکی از ما یاد شود.....



مرگ من روزی فراخواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور


مرگ من روزی فراخواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها،دیروزها!


دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد


خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور نمناکم نهند


می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه برجا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور و پنهان می شود


می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و ماهها و سالها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راهها


لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر،خاک!

بی تو،دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک:(


بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام وننگ


فروغ فرخزاد(با تلخیص)

نوشته شده توسط عروسک کوکی در 11:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388

خدا هست

یه تلفن

یه صدای غمگین

یه حرف

یه خبر

تصادف

کمربند

راه دور

پیر

یه احساس ناراحتی

امید

نا امیدی

ایست قلبی

تنفس با دستگاه

قطع نخاع

ایست قلبی

گریه

ماساژ

تنفس با دستگاه

نا امیدی دیگران

فکر مراسم!

من=دعا=امید

تنفس بدون دستگاه!

خوشحالی

خدا هست....

خدا هست....

امید

امید

امید

انتظار

معجزه

دعا............

به خو خودش قسم که هست!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن: دو هفتست این شده وضعمون.....دعا کنید....

نوشته شده توسط عروسک کوکی در 20:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه هجدهم اردیبهشت 1388

چقدر سنگدلند آنها که نخ وجود آدمی را می شکافند و آنگونه که خود می خواهند می بافندش...با هر طرح و نقشی که خود می خواهند،بی آنکه سلیقه ات را بپرسند،بی آنکه اندازه ی وجودت را بدانند

دیدی گاهی بعضی ها می نشینند و تند و تند برایت حرف در می آورند؟!دیدی بعضی ها از روی خیرخواهی راهنماییهایی می کنند که گاهی خنده دار است و گاهی احمقانه؟!دیدی بعضی ها چه راحت خیلی چیزها را نادیده می گیرند و دوست دارند بگویند فلان مسئله از بیخ و بن ایراد دارد؟!دیدی بعضی ها نمی توانند خوشبختی دیگران را ببینند؟!دیدی گاهی تمام شادی های یک روزت باشنیدن حرفهای بی حساب کسی به ناراحتی تبدیل می شود؟!دیدی گاهی کسی به زور هم که شده می خواهد دیگران را متقاعد کند که هیچ آدم متفاوتی وجود ندارد و همه سر و ته یک کرباسند؟!دیدی گاهی با بعضی آدمها که حرف می زنی از تکراری بودن و بی سر و ته بودن حرفهایش حالت تهوع می گیری؟!دیدی بعضی جمعها احمقانه ترین جمعها هستند و هر چقدر فکر می کنی نمی توانی دلیل ثبات این چنین جمعی را بفهمی؟!دیدی بعضی آدما چقدر راحت تو را می کوبند و خیلی راحت تر از تو هیولایی می سازند که مانندش را جایی ندیدی؟!.............من دیدم!اگر اینجا می نویسم در موردش دلیل بر دلگیری و ناراحتی نیست و هیچ قصدی برا ی تند نویسی هم نیست،متنی دوستانه است.....دلیلش انگشت به دهان ماندن و واحیرتا گفتنیست که چند وقتیست از این قضیه در من به وجود آمده است.....دلیلش این است که گاهی دوست دارم با چند کلمه ی هر چند در نظر بعضی های بی ارزش باعث به فکر بردن دیگران شوم...گاهی خیلی تاسف می خورم به حال کسانی که بی دلیل برای دیگران قصه ها می بافند....برایشان تعیین تکلیف می کنند و بعد هم تمام می شود و نمی فهمند که چطور فکر چند نفر را به این موضوع مشغول می کنند و چه ها و چه که بعد از آن پیش نمی آید.......نمی دانم شما چقدر به شخصیت خود اهمیت می دهید یا چقدر به آن فکر می کنید و به آن احترام می گذارید....اما من برای همین شخصیت ناکاملی که الان دارم خیلی زحمت کشیده ام....خیلی فکر کرده ام و راحت بدستش نیاورده ام که آن را ساده بازیچه ای ببینم در دست دیگران.........همیشه همه جا گفته ام که هیچ چیز من را انقدر که باید و شاید ناراحت نمی کند مگر یک چیز....آن هم توهین به شخصیتم است ....چون تنها چیزی که از خودم دارم و برای آن تلاش کرده ام همین است!چیزی که هنوزهم در پی تکاملش می دوم و فکر می کنم و مطالعه می کنم.....آنوقت خدارا خوش می آید که کسی راحت بنیشند و با وقاحت تمام همه ی این حاصل زندگی کوتاهم را زیر سوال ببرد؟!خدا را خوش می آید بیاید و بنیشند و مرا نشناخته و ندانسته و فقط از تفکر کوته و بی منطقش عبور دهد و ماحصل آن هر چه بود راحت تحویل دیگران دهد؟!آن هم نه هر دیگرانی.....تحویل کسانی بدهدکه دوستت دارند و دوستشان داری و اعتماد بینتان بیداد می کند؟!!و خدارو شکر که همین اعتماد است که باعث می شود این حرفها سودی نداشته باشد و در گوش کسی رخنه اگر کرد در دل و جانش رخنه نکند......هدف واقعا چیست؟!هدف چیست از این گفتن های بی پروا که از روی ندانسته و نشناخته ها گفته می شود؟!هدف اگر چیزی گفتن است و دور هم بودن که جان دل این همه تفریح هست،دست از سر این یکی بردار که اخر و عاقبت ندارد......من هیچ وقت و هرگز روی حرف دیگران زندگی نکردم و نمی کنم که یک بار این کار کردم و چوبش را خوردم....برایم مهم نیست که دیگران چه فکر می کنند و چه می گویند....راهنماییها و نصیحتهایشان را با گوش جان می شنوم اما تعهدی ندارم که آنها راآویزه ی گوشم کنم و همه جا به آنها عمل کنم.....نه! نقل این حرفها نیست......حرفم این است که چرا بعضی ها بر غلط پنداری های خود پافشاری می کنند؟چرا همیشه همه با هم مقایسه می شوند!؟چرا انسان ها همدیگر را انسان نمی بینند و همیشه مزخرف ترین دسته بندی ها را در قبال دیگران انجام می دهند و جالب است که همیشه خودشان در هیچ کدام از این دسته ها نمی گنجند!آخر واقعیت این است!آدمها دسته بندی ندارند که عزیزمن!همه انسانند و از یک خاک.....مایه یک چیز است اما به قول دوستمان میزان کوبیده شدنش فرق می کند!اگر این تفاوتها نبود که زندگی پیش نمی رفت....اگر تفاوت نبود که تلاشی وجود نداشت.....زندگی همیشه آبستن این تفاوتهاست.....فارغ هم نمی شود!اگر فارغ شود که مرگش حتمیست.....ولی نمی دانم چرا بعضی ها به جای دیدن این تفاوتها و به جای درک آنها می خواهند قصه بسازند...می خواهند بگویند که اگر کسی از سر تفاوت موفقیتی کسب کرد فلان است و مانند فلانی است و از خودش چیزی نداردو بالاخره یه جوری بگویند که بابا طرفی که این همه هم برده است اخر و عاقبتش با ما که نبرده ایم یکیست و کاری نکرده است!دنیا انگار وارونه شده!انگار جای اینکه از موفقیت های دیگران شاد شوند و رمز موفقیت بپرسند می خواهند طرف را له کنند و انگار می خواهند همه ی عقده های درونی خود راکه ناشی از نبردن ها در زندگیست (که همه هم به خاطر این تفکرات غلط است)روی طرف مذکور خالی کنند...........اگر اینجا نوشتم...اگر امروز نوشتم.....برای این بود که حرفهایی راجع به خودم شنیدم  که ذره ای در این مغز ناچیزم نمی گنجد...برای این بود که من هر چه باشم آن چیزهایی نیستم که امروز شنیدم....و عجب و تحیرم از این است که آخر این حرفها و این افکار چطور توانسته به ذهن کسی برسد که شاید من کلا 10 بار هم او را ندیده ام و در این 10 بار بیش از 10 کلمه با او حرف نزده ام!.......اصلا برایم اهمیتی ندارد که چه گفته و چرا گفته....فقط در عجبم که چطور یک ذهن می تواند تا این حد خلاق باشد که با دیدن صورت یک نفر پی به سیرت او ببرد........چطور بعضی آدمها به خودشان اجازه می دهند اینقدر راحت راجع به دیگران قضاوت کنند؟!چه دوستی ها و چه روابط و حتی چه ازدواج ها یی که به خاطر این ندانم کاری احمقانه سست می شود و گاهی از هم می پاشد.......پس بیایید با هم فقط شعار ندهیم......بیایید در عمل خط بکشیم روی این رفتار نادرست و بی منطق.....چیزی که هست این است که انسان ،انسان است فارق از هر جنس و رنگ و تیره و شکل .....انسان فقط روح است و جسم وسیله ایست....پس خوب آن است که از روی ظاهر وسیله جاده را تصور نکنیم.....قول بدهیم،به درونمان قول بدهیم که برای شخصیت ها ارزش قائل باشیم...هرقدر هم که در نظر ما پست جلوه کنند.......

کسی را مسخره نکنید،شاید آن کس که مسخره می کنید از شما بهتر باشد.......
نوشته شده توسط عروسک کوکی در 20:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

دو حرف الفبا!

الف.عاشقانه ها که گرفتار روزمرگی های مدام نمی شوند،می شوند؟!

وقتی برای تک تک لحظه های ما و ثانیه های ما اسمی هست....وقتی برای تک تک گفته ها و نگفته هامون شعری هست......وقتی جواب شاعرانه های من رو شاعرانه تر می دی.....وقتی عاشقانه های من زیر هجوم عاشقانه هات کم میارن.....وقتی عشق یک نت می شه روی لب هات.....اونوقته که می شم به قول خودت"بی حرف ترین شاعر"...."بی بغض ترین گریه".....سعی تو برای بودن....سعی من برای ثبات....هیچ کدوم نمی تونن عاشقانه های آرام مارو تو بی مقداری روزمرگی ها گم کنن......چه جوریه که هنوز که هنوزه شوق دیدنت از دفعه ی اول هم بیشتر دلم رو می لرزونه؟چه جوریه که هنوز انگشتام روی شماره گیر تلفن می لرزن وقتی خبر دارن که قراره صدای تورو بشنوم!

آره!هنوزم شعر می بافم،هنوزم شعر می پوشی....

اگه هر نوشته ای رو به بوی تو آغشته نکنم انگار حرمت نداره.......

ب.این روزا می شه قدر تک تک لحظه ها رو خوب دونست.....می شه کم کم فهمید که چهار سال به سه شماره گذشته و  کنار آدمهایی نشستی و راه رفتی که چهار سال هر روز و هر روز دیدیشون.....هر کدومشون.... شیطوناشون  ... پرو هاشون.... با ادبا و  با کلاسا و از هر نوع آدمی که فکر کنی توشون بود....و آدم می فهمه که این اجتماع کوچیک مشتیست نمونه ی خروار.....بعدها توی جامعه با همین جور آدمها سر و کار داری.....آدمهایی با شخصیت های متفاوت و طرز فکر های مختلف....با اشتباهات فراروون و با مهربونی های غافل گیر کننده......آدمهایی که بعضی هاشون هنوزم نمی دونن چه جوری با هم مسالمت آمیز زندگی کنن و آدمهایی که بعضیاشون همیشه با همه خوبن و کاری به کار کسی ندارن......آدمهایی که خیلی دوست دارم نظرشون رو راجع به خودم تو این 4 سال بدونم تا بتونم بعد از 4 سال که یه مرحله ی خاص از زندگیم رو گذروندم خودم رو سبک سنگین کنم.....آدمهایی که دلم براشون تنگ می شه......برای همه ی همه ی همشون با هر بدی و خوبی که دارن....با گفته ها و نگفته ها .....دلهایی پاک که گاهی به ناگزیر زندگی تن می دن و ضربدر بی مهری روی در دلشون با گچ خطاهای انسانی کشیده می شه و اطرافیانشون که دلای بزرگی دارن با پاک کن بخشش ضربدر هارو پاک می کنن.....

امروز روی پله های فنی،وقتی باد تند بهاری می وزید،مکث کردم و دلم هری ریخت......کی دیگه این پله هارو بالا پایین می کنم؟!کی دیگه توی پله ها فلان رفیق رو می بینم و با لبخند بهش سلام می کنم؟!........چند وقت پیشا حس می کردم 4 سال زندگیم رو تو دانشگاه باختم.....اما امروز انگار فهمیدم که چه چیزایی از در کنار آدمها بودن یاد گرفتم.....چه رفتاراییم تغییر کرده....چه حرفهایی زدم و چه چیزهایی شنیدم......خودم رو خیلی شناختم....خیلی زیاد.....و هنوزم مونده تا اونی که مطلوب می بینم بشم....به هر حال دلم واقعا برای تک تک لحظه های دانشجوی فنی بودن تنگ می شه......و این بغض ناگهان امان نمی دهد...........

همیشه آخرین ها بهترینند......

و در آخر:می دونم که خیلی از دوستای دانشگاهیم اینجارو می خونن.....از همشون می خوام که اگه بدی ای از من دیدن ...اگه روزی روزگاری خاطر عزیزشون رو آزردم....اگه لحظه ای لبخند رو از روی لباشون بردم منو ببخشن و بدونن که بی شک به پایداری این دوستیها ایمان دارم......................


"این نوشته هیچ ارتباطی به نوشته ی شانگوله نداره و یک هفته ی پیش نوشته شده است،لطفا از ارتباط دادن نوشته ها بپرهیزید،من بی گناهم!"محض رفع اتهام و ابهام گفتم:)

نوشته شده توسط عروسک کوکی در 21:1 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

همین و دیگر هیچ

زندگی عجب بالا و پایین دارد.......
نوشته شده توسط عروسک کوکی در 23:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم فروردین 1388

یک روز در رویاها.....

تمام روز رو گشتیم.....کارهایی رو کردیم که دوست داشتیم...من و تو......خیابون ولیعصر رو از بالا تا پایین اومدیم....از همون نوک تجریش تا آخرش که نمی دونم کجاست و من عاشق این بودم که یه روز این کار رو بکنم...مثل امروز....دست تو دست تو.... . با کلی خنده و شادی....سر هر مغازه ای که برسیم یه چیز بنفش ببینم و یه جیغ بنفش بکشم و بگم:وای چقدر خوشگله!اونوقت تو بگی می خوایش؟!منم بگم:نه....بعضی چیزا فقط از پشت ویترین خوشگلن،وقتی بخریش هزارویک عیب روش می ذاری......از این ور جوب می پرم اونور جوب.....لبه ی جوب راه می رم و تو یهو محکم همونجور که دستم تو دستته هولم می دی سمت جوب و باز من جیغ می کشم و توام شیطنت بار من و می کشی سمت خودت......یهو آسمون دلش می گیره.....یواش یواش قطره های بارون می ریزن رو سرمون....بی مهابا دهنمو باز می کنم و یه عالمه بارون قورت می دم و اصلا مزه ی دود رو نمی فهمم......آروم و پاورچین پا می ذارم تو خیابونی که هیچ ماشینی توش نیست و یهو می شینم رو زمین و بعد دراز می کشم رو به آسمون.....با دستم چند بار می زنم روی زمین که یعنی تو ام بیا....توام میای و تو امتداد سر من سرتو می زاری و دستامونو باز می کنیم و چشمامونو می بندیم و فکر می کنیم که همه ی اینا یه خوابه شیرینه و من بلند بلند داد می زنم که خدا جون مرسی از بارون و عشق.....مرسی.....تو می خندی و می گی دیوونه......تو دلم می گم چه خوبه که نه کار داریم ....نه درس داریم ....نه استرس داریم....نه نگرانی داریم....چه خوبه که یه روز رو شادیم.......کم کم شب می شه و بارونم آروم می گیره و ستاره ها تو هوای تمیز و پاک معلوم می شن...اونوقت بی هیچ ترسی از شب....تا صبح ستاره ها رو می شمریم و هر دفعه یه شهاب می بینیم و من با اشتیاق اونو بهت نشون می دم و توام لبخند می زنی و من هر شب و هر شب عاشق لبخند تو می شم...هر شب عاشق تر از دیشب...........تا صبح می شه و با هم طلوع خورشید رو می بینم و کیف می کنیم و تو قرص بزرگ خورشید تصویر من و تو معلوم می شه که مثل یه سایه می مونیم و دست تو رو شونه ی منه و من آروم تو گوشت زمزمه می کنم که چقدر خوشبختم................
نوشته شده توسط عروسک کوکی در 17:13 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم فروردین 1388

My first english poem

They all think about the money
They all think about the body

They all think about the face
never think about the sense!

they all go to the parties
they're all so much arties

they're the people near me
oh!can they really hear me?!

I have my own world
they say mine is old!

they have lots of things in mind
and think no one is of their kind!

but sorry!all of them are the same!
in their life,they have no aim

here we have some pretty girls,pretty boys
they have nothing to say,just making noise!

they write poems,write stories
but they donn't have any harmonies

they insult LOVE by their deeds
they think it can obviate their needs

as they donn't have no aim
for them,LOVE is like a game

they donn't think about one's heart
so they break it soon,so much hard

LOVE is a big secret
acting that way is a regret

donn't kill it with your spoiled thought
you should respect it,yes!you ought!

نوشته شده توسط عروسک کوکی در 17:40 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم فروردین 1388

جز او امیدی نیست

روزگار غریبیست نازنین....دلم عربده ای می خواهد که هرمش تمام دنیا را به آتش بکشد.....این روزها چشمانم دیگر سوی دیدن آدمهای اطراف را ندارند....گویی دیگر بیزارند از دیدن آدمهایی که فهم و شعورشان بیداد می کند و تا تنها می شوند و جمعشان صمیمی می شود همه چیز را به باد فراموشی می سپارند...آدمهایی که همه ی قوانین و قدغن ها را برای دیگران می خواهند و خودشان چون علامه ی دهر حساب می شوند همیشه مستثنا می شوند....مخصوصا وقتی سفر می کنی....بیشتر این قیاس ها در ذهنت انجام می شود....چقدر سخت است که هر چیز از اجنبی ها به تهران می رسد به شکل بدتری به شهرستان ها نفوذ می  کند و دهانت باز می ماند از شنیدن حرفای نوجوانانی که شهرشان شهره ی مذهب و اعتقاد است......دلم به حال چه کس بسوزد؟!خودم یا آنها؟!نمی دانم خودم را سرزنش کنم یا آنها......خودمان چنین کردیم دیگر....خودکرده را تدبیر نیست.....باید بی نهایت تاسف خورد به حال بی تفاوتی ها.....دروغ که از درو دیوار شهری ببارد مردمانش وحشی خو و دیوانه می شوند....جالب آنکه همه هم می فهمند و به روی خودشان نمی اورند.....می گفت در جنگ چالدران....آن زمانها......ایرانیان بسیاری مردند و بسیاری مرد و فرزند و پدر از دست دادند......آنقدر که جز اندکی از لشکریان نمانده بود.....همه باید به یقین ناامیدانه می جنگیدند اما با خواندن:می جنگیم و خونمان ریخته می شود اما ذره ای از خاک وطن را به دشمن نمی دهیم.....پیش می رفتند و از هیچ چیز نمی ترسیدند....و پیروز هم شدند....حالا چه شده که جوانها هیچ نمی کنند؟چه شده که راحت و بی خیال مملکت بر باد می دهند با زائل کردن حق و حقوقشان و گاها زائل کردن روح و روان و عقلشان؟!هر چه بیشتر فکر می کنم....بیشتر به عمق فاجعه پی می برم....فاجعه ای که جز بیان آن در یک نوشته ی چند خطی در جایی که گاهی رهگذری از ان می گذرد کاری برایش از دستم بر نمی آید......باشد که خدا همگان را رستگار کند که جز او امیدی نیست.........

نوشته شده توسط عروسک کوکی در 11:40 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

سفر فسانه تلخی بود

گیسوانم تاب دار و شرور

این سو آن سو می روند

وقتی در نسیم بهاری

به شوق حس هرم نفسهایت

به روی انحنای ملتهب گونه هایم

سوی تو می دوم

وقتی از سفر

-این افسون دلتنگی-

باز می گردی

وقتی صدای گرمت

نزدیک و نزدیک تر می شود

دلم

-این دریای اشتیاق-

سوی دستهایت پر می کشد


چه چیز،

چه چیز

میان دست تو و گیسوی مضطرب من فاصله بود؟

بگو عزیز من

بگو چه چیز

چنین بی مهابا

میان زمزمه ی شبانه ی ما

دیوار شد؟


"گفتم سفر فسانه ی تلخی بود"


سفر قصه هایت را می دزدد

سفر را تاب نمی آورند

چشمان پربغض و

رگهای منبسط از عشق من

سفر مویرگهای ظریف ِ بودن را

منعقد می کند

چیزی پر التهاب

در میانه ی قلبم متورم می شود

وقتی به حس تلخ دوریت

می اندیشم


بگو عزیز من

بگو چگونه می شود

بی تو دنیا را دید؟!

چگونه می شود

بی تو خفته و بیدار بود؟!

دیشب

به افتخار چشمانت

مست دلتنگی بودم

و اشک

-این محتسب شهر دل-

مرا حد می زد....

دلم تورامی خواست

توراکه نابی

توراکه لحظه لحظه سرودنت بس نیست

دلم خمار چشمانت

با آن نگاههای برده در قمار عاشقی را

دیوانه وار جستجو می کرد

سفر نکن....

سفر نکن....

سفر آغاز تنهاییست.....

سفر آغاز دلتنگیست.....

ببین!

ببین چگونه شادم!

چگونه پوستم

-این کویر تشنه-

از هبوط خوشبختی دستانت سیراب می شود.....

سفر نکن خوبم....

سفر نکن.....

می میرم


"عروسک کوکی"

نوشته شده توسط عروسک کوکی در 16:55 |  لینک ثابت   •