واقعیت است دیگر

1.واقعیت این است که آشفتگی را بیشتر می پسندم.....موهای فر فری آشفته ام....آرایش آشفته ام.....ناخنهای کج و معوج و شدیدا بلندم.....پوستی که همه ی دودها را جذب می کند و هیچ وقت علاقه ای به کرم آلود کردن آن ندارم.....دستی که هر وقت شسته می شود سفید می شود.....واقعیت این است که ترجیح می دهم به من بگویند شلخته ای....بگویند به خودت خوب نمی رسی....واقعیت این است که وزوزی موهایم را بیشتر از موی تافت زده و ارایش شده دوست دارم وقتی اجازه می دهم در باد سرد و سوزهای زمستانی این سو و آن سو روی صورتم حرکت کنند.....واقعیت این است که تو هم مرا اینگونه دوست داری....اینگونه می خواهی.....واقعیت است دیگر.....و من این واقعیت ها را دوست دارم....این که در قید و بند نوع و شکل لباس هایم نباشم...اینکه آن چیزی باشم که دوست دارم برایم شیرین ترین واقعیت هاست....دوست دارم بی پروا باشم...دور از هر قید و بندی...دور از مد و فشن و رنگ های جدید و روی مد همیشه آن چیزی باشم که هستم....همیشه رنگی را بپسندم که به من آرامش می دهد.....تو موهای فرفریم را دوست داری و من عاشق این که با فنر موهایم بازی کنی......تو چشم های بی آرایشم را دوست داری و من عاشق اینم که با آن چشم ها ساعت ها تماشایت کنم بی هیچ ترسی بی هیچ قیدی......تو مرا آنطور که هستم دوست داری و این اصل یک عشق است و من نیز تو را آنگونه که هستی می پسندم و عاشقانه می پرستم....تو را با دستهای مردانه ات...با نگاههای زیرکانه و عاشقانه ات....تو را آن چه هستی می بینم و نه آنچه می خواهم.....این گونه است که ما از هر کسی یکدیگر را دوست تر داریم.......این نیز واقعیتیست.....



5.2 سالم که بود توی مهد کودک باید نمایشی اجرا می کردیم به اسم:"ده شلمرود"...من نقش جوجه رو داشتم و خوب یادمه که یه لباس زردی تنم کردن ولی هر چی گشتن نتونستن سر جوجه رو پیدا کنن و خلاصه منم زیر آفتاب داغ تابستونی به حالت ایستاده خوابم برد و خیلی دیر و با هل دادن توسط مربیم رفتم که نقشم رو اجرا کنم.....اون نمایش به خاطر شعر زیبا و واقعا جذابش همیشه توی ذهنم مونده و تک تک شخصیت هاش هم با بازیگری بچه های فسقلی توی ذهنم هست....اما متاسفانه چند روز پیش اعلام شد که خالق هنرمند این شعر یعنی منوچهر احترامی از دنیا رفته و من که تا امروز حتی اسم این آدم رو نمی دونستم یک بار دیگه همه ی اون خاطره توی ذهنم مرور شد و بغض سنگینی گلوم رو گرفت.................خیلی تلخه آدم یهو خالق گوشه ای از کودکیش رو بشناسه و یهو بفهمه که از دستش داده...........برای روحش دعا می کنم و این هم شعر واقعا جالب "ده شلمرود" که خیلی دوستش دارم:

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام

کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک کمی به من سواری میدی؟
-نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!

غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟
من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه
جیک جیک کنان
گردش زنان
اومدو اومد پیش حسنی
جوجه کوچولو
کوچول موچولو
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ریزه میزه
ببین چقد تمیزه؟
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی با چشم گریون
پا شد و اومد تو میدون:
آی فلفلی آی قلقلی
میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم
چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفته‌ای دو بار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی میخوای فوری بگو
مرغه می‌گفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز می‌گفت:
حسنی بیا با همدیگه بریم شنا
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود





این وبلاگ را هیچ دوست نمی دارم...چون نمی توانم در آن راحت باشم!!!!!!!!!!.........دوستش ندارم.....شاید دیگر ننویسم....................

4 تایی

1.این روزا خیلی گیجم....هزارو یک کار دارم...هزار و یک برنامه...هزارو یک تصمیم گرفته شده و گرفته نشده...هزار و یک دلواپسی....هزارو یک دغدغه....هزار تا راه سر راهم هست که انتخاب بهترینش سخته...این روزا باید محکم باشم....باید نترس باشم.....باید سستی نکنم تو تصمیم گرفتن.....2 سال آینده از سخت ترین سالها خواهد بود ...اما می دونم که شیرینی بعدش بهم مزه می ده......معدلامون بالانیست....نه من نه تو.....تو با دلیل و من بی دلیل!......پرس و جو هامونو کردیم مشورتامونو کردیم....بهترین راه واسمون این بود که کنکور رو خوب بخونیم و بهترین رتبه رو بیاریم و بعد یه پروژه درست حسابی و شاید یه مقاله و بعد از اون تافل و ازدواج و خوندن یه سال از ارشد و کار کردن تو این دوران و بعد هم رفتن از این دیار.....تو حرف همش خیلی آسونه!اما.....به عمل کار برآید به سخندانی نیست!.....بالاخره اینم یه مرحله از زندگیه.....من و تو هم اونقدر قوی و محکم هستیم که قدم به قدم جلو بریم.....

2.دیروز سر پارک وی یه جزامی دیدم!!!یه جزامی واقعی!خواستم بهش پول بدم اما دختر خالم ازش ترسید و منم یه کم سست شدم!.......تا آخر راه پاهام می لرزید....احساس حقارت کردم از اینکه ازش ترسیدم!.....اینکه اون گناهی نداره که این بیماری رو گرفته....اینکه اونم نیاز داره زندگی کنه....و اینکه اون با این وضعش همچنان" امید" داره که پا تو خیابون گذاشته و از ماها طلب پول می کنه....اینکه اونم دوست داره زندگی کنه...اینکه اونم انسانه!...همون لحظه فیلم "این خانه سیاه است" فروغ اومد تو ذهنم......چه شهامتی داشته فروغ............چه شهامتی....


3.توی آرایشگاه نشستم...یه دختر جوون چادری نشسته ...یهو شروع می کنه با آرایشگر حرف زدن:

-آره!3 ماهه آرایشگاه نیومدم!

-اوا!چرا؟!

-هیچی بابا عید غدیر این برادر شوهرم افتاد مرد!

-آخ !آخ!خدا رحمتش کنه....چرا حالا؟!

-سکته کرد یه هفته ام تو کما بود بعد مرد و تا چهلمشم که نمی شد بیام آرایشگاه!بعدم که شما رفتی مسافرت...مارو کرد عینهو خرس با این همه مو!!!........

-خدا بیامرزه....



و دهنم از برخورد خیلی عادی این زن با مرگ وا مونده بود!!خب نمردی که نیومدی آرایشگاه!چرا اینقدر از مرده بد می گی؟!!!اونم واسه چهار تا دونه پشم و پیلی؟!!!!!



4.بالاخره دل مشغولی های این ترم و ذهن شلوغ پلوغم کار دستم داد و معدلم اون چیزی که برنامه ریزی کرده بودم نشد..........اشکال نداره پیش به سوی آینده ای روشن تر.......................


پ.ن:مغزم!مغزم بدجور ترکیده!!!!!!!!!!!!!

گذشته

امروز داشتم اتاقم رو مرتب می کردم .....طبق معمول همیشه به چیزای قدیمی رسیدم و خاطراتی تازه شد......بین کاغذایی که داشتم جدا می کردم بریزم دور....چشمم خورد به یه کاغذ که تقریبا به طرز وحشیانه ای!!!! روش چیزی نوشته بودم.......وقتی خوندمش هیچ یادم نیومد این رو کی و تحت چه شرایطی نوشتم....اما انگار که خیلی شاکی بودم.....این بود چیزی که نوشته بودم(البته با فشار زیاد مداد روی کاغذ و لرزش بارزی که دستم داشته) :

زمان نمی گذرد

زمان هیچ وقت نمی گذرد

برای من که همیشه درانتظار ِ

یک انفجار بزرگ هستم...نمی گذرد

زمان مرا در چهار دیوار

سخت و وحشتناک خود

که هر لحظه

دیوارهایش نزدیک و

نزدیک تر می شود

محبوس کرده است

ومن جز فریادهای

دلخراش از فشار

بی امان دیوارها

هیچ نمی فهمم و

مکانی که هر لحظه

رو به پایان است

اتاقک کوچک

زندگی که

چهار دیوارش

"زمان" و "مکان"

و" درد" و" عصیان" است

و سقفی

به سنگینی نفس دارد

مرا محبوس کرده است

مرا که عاشق پروازم

و چون بلبلان در قفس

هیچ آوازی از سر امید سر نمی دهم

و همه ی آوازهایم

خلاصه ی شب سیاهی است

که هرگز صبحدم را نمی بیند

در این خاکی که خشت خشت

دیوارهای اتاق زندگی را

روی هم نهاده است

و نامش "وطن"شده!

 

خودم که خوشم نیومد!نمی دونم سر چه قضیه ای نوشتمش......افسرده ای بودما!

 

جل الخالق

وای!امروز چندمه؟!۹ بهمن!الان تقریبا و تحقیقا وسط زمستونه و من امروز توی ماشین کولر روشن کردم!!!دیوانه گشته این جوّ!

خل وضعی من

پامو  از در خونه می ذارم بیرون.....کلید رو  تو قفل می چرخونم ....دستم هنوز روی دستگیره ی دره....سرمو میندازم پایینو فکر می کنم که:نه!دوباره این شهر......چند وقتیه که دلم یه جور بدی شده....جور خوبی نیست.....آدمای دورو برمو دوست ندارم....می رم سمت آسانسور.....یه دستمال روی زمینه.....اشک تو چشمام جمع شده....برش می دارم و میندازمش تو سطل......دکمه ی آسانسورو می زنم.....چرا واسم مهمه؟!چه فرقی می کنه آخه!آسانسور باز می شه....یه تکون اساسی می خوره....می ترسم......اما سوار می شم.....خیلی تکون می خوره.....چشمامو می بندم....فکر میکنم اگه سقوط کنه می میرم یا نه....مهم نیست...به نظرت اگه سقوط کنه و پاهامو بگیرم بالا ضربه کمتر می شه؟!شاید مغزم بخوره تو سقف!.....چته بابا؟!آروم باش.....دستمو می ذارم رو قلبمو یه نفس عمیق می کشم.....من هنوز زندم!!!.....در آسانسور باز می شه.....نگهبان نشسته.....سلام می کنم.....جواب نمی ده.....یه آقایی می رسه به در ورودی"بفرمایید""نه شما بفرمایید"....می فرمایم....حوصله این تعارفای مسخررو ندارم....چه فرقی داره....سرآخر همه باید رد شیم...همه.....رد شدن که سخت نیست....نوبتیم نیست......سوز میاد....دستمو می کنم تو جیب کت کوچیکم.....یه آن یاد یکی میفتم که از سرما می لرزید و چیزی نداشت بپوشه.....یکی که من خیلی نگاهش کردم....آخرش از کنارش رد شدم....مثل بقیه.....نمی دونم چمه.....دوست دارم برگردم خونه.....امروز می ترسم.....امروز ...نه!نه!نمی ترسم....امروز نفرت دارم.....از روبرو شدن با مردم...از نشستن تو ماشین....از جواب زنگ و اس ام اس دادن.....از راه رفتن...از لرزیدن....از وارد دانشگاه شدن...از حرف زدن با همکلاسیا....امروز خیلی نفرت دارم....دیروزم داشتم....اما امروز یه جور دیگه ایه...امروز همش اشک تو چشمامه....امروز تفکیک خوب و بد واسم سخته....امروز فهمیدم چند وقته خودم نیستم....امروز فهمیدم مدت هاست شعری ننوشتم....امروز فهمیدم من مال خودم بودم....اونی که شعرامو تو فامیل پخش کرد منو از خودم گرفت.....دلمو ازم گرفت.....اونی که برد چاپشون کنه....اونی که پیشنهادشو داد منو نابود کرد.....تورو ازم گرفت....امروز داغونم...امروز نمی دونم چم شده....امروز شاید تو فقظ بتونی آرومم کنی....توام که درگیره مرگی.....آخ خدا.....امروز......از پله ها می رم پایین.....بوی نون دست همسایه به دماغم می خوره.....امروز هوس کردم برم نونوایی.....برم تو صف....برم بین آدما....برم غر بزنم.....امروز لعنتی که معلوم نیست چه مرگمه.....می رسم سر خیابون.....ماشین مدل بالا بوق می زنه.....دلم می خواد با لگد بزنم تو شیشش....دلم می خواد از ماشین بکشمش بیرون و زیر دست و پام لهش کنم.....امروز اصلا دلم می خواد پیاده برم......چه اشکی میاد.....من کی این همه اشک داشتم؟!.....چقدر درد داره.....چرا هیچ وقت واقعا حالم رو نمی پرسن؟از اس ام اس ایی که توش نوشته"سلا.خوبی؟!راستی فلان کار رو می کنی یا فلان چیز رو می دونی؟"متنفرم......از تلفنای درسی و کاری بیزارم....از اینکه با کلی ذوق حال دوستم و می پرسم و با مرسی خوبم جوابم رو می ده بیزارم...از حرفای تکراری آدما بیزارم....از زندگی تکراری بیزارم......تا ایستگاه ونک پیاده می رم......از کنار پارک جدیده می گذرم.....امروز....امروز دلم می خواد بدوام...دوچرخه سواری کنم....امروز دلم می خواد برم کوه......امروز که نمی دونم چه مرگم شده.....امروز که خستم....امروز که انگار صد ساله بیداری کشیدم......امروز که دیشبش ازدرد فکرای مزخرف ۱۲ ۱۳ ساعت خوابیدم که فکر منو نکشه....اما مگه کابوس گذاشت؟!......امروز می خوام فرار نکنم...می خوان بجنگم.....امروز که نمی دونم روز من هست یا نه.....می رسم به تاکسی.....اشکامو پاک می کنم و فین فین کنان می رم سوار می شم.....می چسبم به در.....یه مرد کنارم نشسته.....پاهاشو ۱۸۰ درجه واکرده که راحت بشینه و من ناراحت....چشمم میفته به قفل فرمون راننده....دلم می خواد برش دارمو بکوبم تو سرش.....اونقدر محکم که از درد به خودش بپیچه.....آرزوی هر ساعتمه که این کارو واسه آدمایی مقل اون انجام بدم.....اشکام که بند نمیان.....عینک آفتابیمو می زنم که راحت بتونم گریه کنم.....نمی دونم چی می شه....نمی دونم چی کار می خوام بکنم....نمی دونم برم یا بمونم...نمی دونم برم کلاس زبان عادی با برم کلاس تافل.....نمی دونم چرا تنها شدم.....نمی تونم بفهمم چرا بابا اینجوریه....نمی تونم بفهمم چرا زندگی داره اینجوریه پیش می ره....یهو گوشیمو بر می دارم به بابا اس ام اس می زنم"بابایی خیلی دوست دارم.....اگه گاهی اذیت می کنم منو ببخش".....لعنت......امروز که تولد مامانه.....امروز که دلم می خواد براش کادو بگیرم و گل بگیرم....امروز که می تونم دستاشو صورتشو ببوسم.....امروز لعنتی دیوونه شدم.....خستم...می فهمی؟!چقدر بگم که خستم....امروز دلم می خواست برم پرورشگاه و یه بچه بیارم بزرگ کنم!بخدا امروز دیوونه شدم.....نمی دونم چم شده......تو تاکسی ...چراغ سبز .....مردک می پره وسط خیابون......فحشی نیست که تو دلم بهش ندم.....یاد اون زنیکه ای میفتم که با همین کارش باعث شد مامان دیگه رانندگی نکنه....چند وقته با اونور دنیا حرف نزدم؟!یه هفته؟دو هفته؟!یه ماه؟!نمی دونم!!!!!اخه می دونی که خستم.....چی از جونم می خوای؟!......می دونی که تو دلم آشوبه.......می دونی که دیگه از تو کتابخونه ی دانشگاه درس خوندن بدم میاد......می دونی که از دروغای تک تکشون بدم میاد....می دونی که ازاین که سر کارم می ذارن بدم میاد..........اخ ببین.....من احساساتیم.......زندگی با منه احساساتی سخته....اینم می دونی؟!..............از این تاکسی به اون تاکسی......می رسم دانشگاه....کرایه زیاد می گیره.....اعتراض می کنم می گه نمیری می خوای ۵۰ تومن اضافه بدی.....لامذهب نمی دونه بابا واسه همین ۵۰ تومن مثل چی کار می کنه........از هر چی راننده ی مفت خوره متنفرم.....از دود ماشینش متفرم....از کل خیابونایی که توش می رونه بیزارم.....اینا همه حسای امروزمه........از نگهبان دم در که به جرم دختر بودن و به جرم آشفته بودن موهام و به جرم نشستن صورتم کارتمو می بینه بیزارم.....می رم می رسم به جمع بچه ها...از اونی که می گه امروز چه شلخته شدی...از اونی که می گه چه مانتوی قشنگی از اونی که می گه کفش نو مبارک و از اونی که نمی گه چته تو؟بیزارم....بیزارم...از همشون بیزارم....از اونی که میاد جلو سوال درسی بپرسه...از اونی که آمارزندگیم رو میاره جلو چشمام....از اونی که فقط نگران نمرشه...از اونی که ۲۴ ساعت می گه من درس نخوندم و نمرش ۲۰ می شه.....از همه ی همشون بیزارم...گفتم که امروز دیوونه شدم.......امروز آخه امروز امتحان دارم!چون امروز امتخان دارم دیروز درس خوندم....چوند دیروز درس خوندم پس ماهای قبلش سر کلاس بودم...چون رفتم سر کلاس پس باید درس بخونم....چون می رم دانشگاه پس فقط باید درس بخونم...چون اسمم دانشجوئه پس فقط باید دانش رو بجویم.......................................ای وای خدا من مییییییییییییییییی خوام زندگی کنم......لعنت به این زنده بودن اگه فقط به نفس کشیدن و تکرار ختم بشه...ای خدا من می خوام زندگی کنم....می خوام زندگی کنم..........................نمی خوام پروژه بدم...نمی خوام مقاله بدم...نمی خوام امتخان بدم.....نمی خوام نمی خوام نمی خوام......لعنت .....لعنت.....لعنت.................................................................می خوام درس بخونم که زندگی کنم....نمی خوام زندگی کنم که درس بخونم............امروز حالم خیلی خرابه...امروز به هر چی بگی فکر کردم....امروز من داغونم....چیزیم نیست....همین...بعد دانشگاه حتما برمی گردم خونه دیگه.....مگه جای دیگه ای دارم....چیه؟منتظر بودی پایان هیجان انگیزی داشته باشه.....نه!زندگیم تو روزمرگیه کوفتی غرق شده......

 

پ.ن:بدجور اسیر شدم....بدجور......انگار زندگی نمی کنم......