از چشم تو و چشم من و.....

                                                

نگاهش می کنم...نگاهم می کند...نگاه نیست که لامذهب....آب می شوم از غرور و مهربانیش....از خنده ی چشمانش...آن عمق چشمهایش اصلا آدم را می خواند که به سمتش بدود و در کران بی کران یک نگاه عاشقانه اش غرق شود....چشمک که می زند نفسم درسینه حبس می شود...دیوانه نمی داندیک لحظه که آن چشمها بسته می شود من زندگی را از دست می دهم....آخر زندگی فقط در چشمان او خلاصه می شود....آفتاب که باشد...خورشید فروزان که بتابد... هر.انعکاس نورش در شیشه ی الماسی عینکش یک ستاره می شود در آسمان من....ستاره ها گرد چه می گردند؟!ماه!...تو خودت بگو مهربان من!مگر می شود چشم اینقدر فریبنده و با این وجود محکم باشد؟!تو از کدام دیاری که چشمانت پرستیدنیست؟بخدا که حاضرم دقیقه به دقیقه و ثانیه به ثانیه آن چشم ها را ببوسم و پرستش کنم....چشم نیست که لاکردار!الماس آسمان تنهاییهایم است ....هیچ نمی گنجد در کلامی...هیچ....باور کن....

جوابیه!

سلام

یکی از خوانندگان...جناب شانگوله....کامنتی برای پست قبلی من گذاشتن که من رو وادار کرد یک سری مطالب رو بیان کنم و چون طولانی بود تصمیم گرفتم به صورت پست بنویسمش:

کامنت شانگوله:

ثــــــــــــــــــــــــابت کن!
یعنی میخوای بگی ما هویچ و چغندرقندیم؟!
مرد حسابی، اصلا خوشبختی فردی که مهم نیست تو این مملکت. دیشب توی ماشین رادیو جوان روشن بود، طرف با طنز و کنایه و شوخی میگفت:
"سعادت فرد باید فدای سعادت جامعه بشه"
این یعنی چی؟ یعنی کل مطلبت زیر سواله! حالا بیا و توجیه کن!
همینا رو به خورد ملت میدن، اون وقت میگن چرا توی مترو مردم هم دیگه رو له میکنن. د نشد دیگه، غلط کردی [مخاطب: مردم] سعادت داری واسه خودت ... بقیه شو بیخیال
ببین کوکی، این خوشبختی که گفتیها، نه ولش کن که پر بزنه و بره، نه دودستی محکم بگیر که توی دستت آب شه. همین، چشمها همیشه باز و واقعگرا!

جواب من:

شانگوله ی عزیز....متاسفانه یا خوشبختانه من آدمی هستم که به هیچ عنوان از شعار و ایضا حرفهای قلمبه سلمبه خوشم نمیاد و محور زندگیم یا حتی قسمت کوچکی از زندگیم رو بر مبنای این چیزها قرار نمی دم...کامنت تو حاوی ۱ شعار و یک حرف قلمبه سلمبه بود....شعاری که نوشتی و من نمی دونم بهش اعتقاد داری یا نه یا فقط صرفا بیان شنیده هات بود این بود:سعادت فرد باید فدای سعادت جامعه بشه.....به نظرم این شعار وقتی مصداق پیدا می کنه و از حالت شعار بودن خارج می شه که همه بهش اعتقاد داشته باشن یا دست کم افراد زیادی.....برادر من....من این همه داد سخن دادم که آی ملت چرا مملکت اینجور....چرا مملکت اونجور....اون موقع کجا بودی که بیای و بگی بابا یه کم فکر خودت باش....اینقدر حرص نخور؟چی شد حالا که از خودم و خواستم و خوشبختیم گفتم انگ خودخواهی و بی فکری و بی تفاوتی نسبت به جامعه بهم زدی؟!نیای بگی منظورم اینا نبودا....دقیقا برداشت من این بود....آقا جان مملکتی که از الف تا ی داغونه و هر کی زیر زیرکی یه گندی بالا میاره و بعدم می شینه ابتدا راجع به سجایای اخلاقی خودش و بعد فجایای اخلاقی دیگران قصه می گه جاییه که اگه یه جو احساس خوشبختی کنی میلیارد میلیارد بردی!......مملکتی که از ۶ صبح تا ۹ شب که برسی خونه فحشی نیست که نثار مردم احمق و بی شعور و بی فرهنگش نکنی(من از این مردم جدا  نیستم.....اما فرقم اینه که دانشجوام و یه کم می فهمم!)چه جای غصه خوردن داره؟!آره...من آشغالم نمی ریزم...پشت چراغ قرمزم وایمیسم...تو مترو هل نمی دم.....اینا به من می فهمونه که کی هستم اما به بقیه  نمی فهمونه که کی باید باشن.......تو فکر سعادت جامعه ای؟نمی خوای از مملکتت بری؟از گرونی و ترافیک نمی نالی؟از حماقت مردم در امانی؟صبح به صبح پنجره رو وا می کنی و به به و چه چه می کنی؟آفرین!!!تو د اری به سعادت جامعت کمک می کنی!چون لااقل نا امید نیستی!!!....ول کن پسر جان....ول کن این حرفارو....من و تو که ساده نیستیم باید بفهمیم....اینا همش حرفه....کو مرد عمل؟فکر می کنی تو این مملکت اگه سعادت فردی نداشته باشی می شه زندگی کرد؟!زنده که هممون  هستیم...صرفا زندگی رو می گم!نه نمی شه!وقتی امیدی به جامعه نیست بذار لااقل دلمون به دل صاب مرده ی خودمون خوش باشه و داد بزنیم خوشبختیم....حتی اگه سخت کاذب باشه:اینجاست که فروغ می گه:می توان با هر فشار دستی بی سبب فریاد کرد :آه!من بسیار خوشبختم!......آره پسر جان داستان از این قراره.....

راجع به جملت:این خوشبختی که گفتیها، نه ولش کن که پر بزنه و بره، نه دودستی محکم بگیر که توی دستت آب شه. همین، چشمها همیشه باز و واقعگرا!

من این خوشبختی رو آسون به دست نیاوردم که آسون از دست بدم!واسه همین مطمئن باش دودستی بهش می چسبم ولی واسه نگه داشتنش کار غیر معقولی نمی کنم!....یه بار یه متنی نوشتم و عقیدم رو راجع به جملاتی مثل این جمله ی تو گفتم...البته که خیلی از این جمله ها زیبا و فریبندست و وقتی می خونی می گی طرف عجب موجودی بوده که به این نتایج رسیده و حتما راست می گه...اما من عقیدم اینه(که قطعا دلیلی نداره تو  قبولش داشته باش)که هر انسانی سوای هر گونه طبقه بندی و طیف و قشر و دسته ای "انسان"است!هر کسی می تونه واسه ی خودش عقایدی داشته باشه و البته نه اینکه خودخواهانه رو عقایدش پافشاری کنه بلکه می تونه از عقاید دیگران هم استفاده های بهینه رو ببره اما اونارو محور اعمال خودش قرار نده....من آره کتابای نیچه و شریعتی و کوندرا و ......می خونم...ولی دلیل نمی شه که اگه یه جمله ای دیدم که بار معناییه بالایی داشت و نشون دهنده ی فکر نویسنده بود رو بپذیرم و مثلا الگو کنم که آی ملت دوست داشتن از عشق برتر است....نه عزیز جان...من یه انسان مستقلم و ترجیح می دم زندگیم رو اونجور که می بینم پیش ببرم.....تجارب و عقاید دیگران سخت محترمه اما هیچ وقت مال من نمی شن!.......پس سعی می کنم نصیحت دوستانه ی تورو گوش کنم اما هیچ دلیلی نمی بینم بهش عمل کنم.......امیدوارم که توجیهاتم قانع کننده بوده باشه....

من خوشبختم....

باور کن این رابطه هیچیش شبیه روابط دیگه نیست....نه خنده هاش ....نه بحثاش....نه تلاشمون....نه دردا و درمونامون.....چون من یه طرفشم اینو نمی گما!حسش می کنم با همه ی وجودم...نه تو مثل اونای دیگه ای نه خودم.....واقعا گاهی اشکم میاد از فکر قشنگیش.......ملت!من خوشبختم....من خوشبخت ترینم.............(می گن خوشبختیتو داد نزن!چشم بد زیاده!اما نمی تونم!!!!!!!!!!!!!!)

من و خستگی

موندم حال ندارم اینجا بنویسم یا وقت ندارم.....کلا ترجیح می دم اینجا هر از گاهی بنویسم...اما خیلی وقته که نوشتنم نمیاد....حوصله ی غر(؟)زدن ندارم...حوصله ی تعریف کردن خاطرات ندارم.....درس و مشق و دانشگاه انگار ازم آدم آهنی ساخته.....شبا اونقدر تو ترافیک می مونم که وقتی می رسم خونه جونی واسه یه گپ کوچیک با خانواده ندارم حتی!چه برسه به اومدن و نوشتن اینجا.....قبلنا که رو یه روال بی نظم و ترتیب جلو می رفتم حالم بهتر بود یعنی بیشتر دوست داشتم وقتم رو صرف چیزی جز درس بکنم....ولی حالا روی یه برنامه ی مشخص و محکم می رم جلو و باید به اون برنامه برسم....چون هدفم فقط با اون برنامه دستیافتنی می شه.....دلم یه هیجانی می خواد که می دونم حالا حالاها بهش نمی رسم......من که می دونم آخر این دلم طاقت نمیاره و می زنه به سیم آخر.................بگذریم.....ولی اصولا وقتی چیزی یا کسی رو می بینم که حالم رو از این رو به اون رو می کنه میام و می نویسم....دیروزم چیزایی رو دیدم که کمی باز دلم رو لزوند که آیا واقعا زندگی همین مسیریه که من دارم می رم؟!.....دیروز پایین ساختمون سرزمین عجایب وایساده بودم تا دوستم بیاد ...یه پراید کنارم وایساد و ۴ ۵ تا بچه ی فسقلی سرشونو از شیشه ها آوردن بیرون و یکیشون داد زد :خاله شهربازی همین جاست؟!!!!......اینقدر صدای این بچه نمکی و ناز بود که با یه لبخند برگشتم جوابش رو بدم که یهو نفس تو سینم حبس شد.........چیزی که دیدم مثل تمام موارد مشابهی که دیده بودم یه آن اشک تو چشمم آورد .....ولی جلوی خودم رو گرفتم و نگاهم رو از دست بی انگشت یکیشون و دست یکی دیگه که مچش از شونش شروع می شد و دست اون یکی که تا آرنج وجود داشت روی صورت قشنگ و بامزه ی یکیشون چرخوندم و گفتم آره خوشگله خاله.....۳ طبقه که بری بالا زود می رسی به اسباب بازیا......دلم می خواست آروم برم جلو و دونه دونشونو ببوسم........ولی فقط دستای خودمو گرفته بودم پشتم چون احساس کردم با دیدن دستای من دل کوچشکشون می شکنه(هر چند این فقط فکر منه احساساتی بود!)........آروم که از اونجا دور می شدیم احساس خوبی نداشتم...همش فکر می کردم دستام اضافن......از روبرو پدرو مادر نسبتا متمولی رو می دیدم که بچشون رو بغل کرده بودن و بچه جیغ می کشید و به باباش دستور می داد... در حالی که با یه د ستش بادکنک رو گرفته بود و با دست دیگش آیس پکش رو ........بغضم تو گلوشکست.....فکر کردم اون فسقلیا هیچ وقت می تونن بادکنک دست بگیرن؟!!........ولی بخدا که لبخند اون بچه ها انگار به آدم می فهموند که خوشحالترینن.........گاهی وقتا واقعا فراموش می کنیم که خدایی هست که این همه نعمت به ما داده که بزرگترینش سلامتیه....