فواید و زواید یک شخصیت

اسم خودم رو شاعر نمی ذارم،چیزایی که می نویسم زاییده ی احساسات دور و نزدیک قلبمه که در قالب کلمات بیرون ریخته می شه و همه ی احساساتم هم نیست بلکه نیمه ی عریان دل منه و من نیمه ای پنهان و فاش نشدنی از دلم دارم که فقط من دانم و یار........داشتم با خودم فکر می کردم اینجور احساسات،اینجور ظریف بودن و شکننده بودن از کجا تو من به وجود اومده؟آیا خوبه تو آینده بچه ی منم اینجوری باشه؟......رفتم به سالهای دور،وقتی که  6 7 سالم بود و مامان تو آشپزخونه که بود همیشه برام آواز های قشنگ می خوند مثل آوازهای پروین و دلکش و ..............یا وقتی با بابا تو همون سنای پایین بیرون می رفتم بابا با اون صدای گرم و گیراش برام آوازهای مرضیه و ویگن رو می خوند....به رهی دیدم برگ خزان و دختر کولی در دل شب......آهنگهایی که خیلی هاشون رو شاید اصلشون رو نشنیده باشم اما اونقدر بابا و مامان می خوندن تو ذهنم باقی مونده.......تمام اون آهنگها برخاسته از حس غریب و زیبا و دلنشینی بود که شاعر و آهنگساز و قطعا خواننده داشته......عاشق پیشگی پدر و مادر توی این آوازها رخ نشون می داد ........به هر حال معمول اینه که اگه چیزی از بچگی تو آدم رخنه کنه کم کم چیزی از وجود آدم می شه....شاید در مورد من هم مصداق داشته......حتی یادم میاد که داداشم همیشه آهنگهای ابی رو می ذاشت و خودم هم عاشق شعرهای سیاوش قمیشی بودم(صداش نه!شعرهای آهنگاش!)تا اون حد که یکی از دوستام برای تولدم یه دفتر درست کرد و همه ی شعرهای این خواننده ها رو توش نوشت......بعدا که وارد دانشگاه شدم کم کم با موسیقی ملل دیگه آشنا شدم،موسیقی به زبان های دیگه و البته باز هم نزدیک به علایق خودم:موسیقی کلاسیک،بیشتر آهنگ های بی کلام که تو راه خونه تا دانشگاه همش گوش می دادم.......یا آهنگ های به عبارتی"لاو میوزیک!" که احساسات من رو برانگیخته می کرد........به این نتیجه رسیدم که روح من با اینجور احساسات خو گرفته.....حتی نقاشی کردن به سبک خودم و طرح زدن از آغوش و بوسه و دستی که گلی رو تعارف می کنه و لبخند یک دختر به پسر یا دختری در حال خواندن نامه و گریستن نشان از همین احساسات ظریفی که تومن وجود داره،داره.......حتی یه دفتر شعر دارم که مال 9 سالگیمه!و یادم هست که با 2 تا از دوستام تو دبستان به خاطر 3 تا شعر درسی که گفته بودیم و توش فرمولای ریاضی رو یاد داده بودیم از طرف مدرسه جایزه گرفتیم......تمام اینها اما  در کنار همه ی زیباییها و منافعشون برام ضررهایی هم داشتن.....مثلا مهمترینش این بود که من این راهها رو برای ابراز احساساتم و تخلیه ی احساسی خودم انتخاب کردم پس نتیجش این شد که از حرف زدن در مورد احساساتم بترسم و تقریبا طرفش نرم......یا اینکه باعث شد وقت خوندن یک متن ساده ی احساسی تو محافل مختلف اشکم در مشکم باشه مثل چیزی که توی جشن فارغ اتحصیلی برام پیش اومد......یا اینکه به خاطر شعله ور شدن ناگهانی احساساتم تصمیم گیری برام مشکل می شه و بعضی وقتا منجر به زدن حرفایی می شه که نباید......خب اینها رو ضعف نمی دونم البته اینا چیزایین که به هر حال من ازشون خبر دارم و شدیدا در تلاشم که کمشون کنم و این موضوع هم زمان می بره...با همه ی اینها من از اینجوری بودن لذت می برم،از این که پدر مرا شاعر کرد و مادر مرا عاشق بی نهایت لذت می برم...از اینکه مثل خیلی ها بی روح و ماست و بی بخار نیستم احساس رضایت دارم...از اینکه خشونت تو کارم نیست و خدا این توانایی رو بهم داده به خاطر این احساسات بتونم احساسات دیگران رو درک کنم و همه رو با هر نوع فکر و منطق و احساسی دوست داشته باشم از خدا ممنونم.....بله!من تصمیم گرفتم فرزند آیندم رو شاعر کنم و عاشق........برای اینکه فکر می کنم درک دنیا و زندگی توی دنیا لوازمی داره که این احساساته که می تونه کمک کنه به کسب این لوازم...........و من مطمئنم که همه ی آدما یا نه ،اکثریت آدمها از شخصیتی که دارن لذت می برن و هر کدوم می تونن در مورد فواید و زواید شخصیتیشون متنی بنویسن اما می دونم که آخرش همه احساس خوبی نسبت به چیزی که هستن دارن حتی اگه دیگرانی باشن که نسبت به اونها این احساس رو نداشته باشن و البته این دلیل نمی شه که آدمها نخوان بدونن که دیگران در موردشون چی فکر می کنن کما اینکه به نظرم بزرگترین کنجکاوی بشر در مورد خودش بوده و اینکه چه جوریه و دیگران چه جوری راجع بهش قضاوت می کنن...........حالا واسه حسن ختام یه شعرم می ذارم اینجا:

/* /*]]>*/


حرفی بزن

چونان که عاشق با معشوق،

پروانه با شمع

حرفی بزن

از مستی چشمانم بگو

از درّ سیاه جادویی!

از لعل لبم بگو

از شراب بوسه ام

چیزی بگو!

از لطافت نوازشم

از می ناب گیسوان

از خرامانی قدمهایم

از تیر مژگان

تار زلف آشفته

بگو!

از عطش بگو!

از یکی شدن

از غرق من شدن

بگو عزیز من!

یک کلام بگو از این وهم پاک بی رقم!

بگو!

به حرفی از زلاله ی لبان تو

تمام آنچه هست و نیست فنا می شود دگر

بگو به من که عاشقم

به من که چشمم از

خمار چشم تو مست می شود

به من که درینه ی نگاهم

به صدف چشم تو پناه می اورد

شراب مگر چیست؟!

همان که این لبان عاشقم

میان لبان تو جستجو می کند

شراب هفت ساله ی هفت خط!

بگو!باز هم بگو!

بگو،از نوازش بگو

که دست لطف تو

ساخته است!

دست مهربانیت!

از گیسویی که

در نسیم نفسهای تو

زنده می شود و

قدمهایی که اعتبار استواری زمین را

از ره رفته ی تو می جوید....

از عطش بگوکه

خود سایه ی خیال من

روی حجم بوسه است.....

از عطش بگو عزیز

از عطش بگو که من

فانی رهش شدم.....

در تو و دل و نگاه تو

غرق بودنت شدم......

 

 

 

استرس و دیگر هیچ!

این که من جزو اون دست آدمهایی نیستم که 99%مواقع شادن یه کم خب اذیتم می کنه.این که کمی تا حدودی بیشتر وقتا استرس به من غالب می شه نگرانم می کنه.دیروز زدم تو کار سرچ برای مقابله با استرس.همه جا تقریبا حرفها تکراری بود:

ضعفهای خود را بشناسید از خود بیش از حد توقع نداشته باشید

برنامه ریزی داشته باشید

چند کار را با هم انجام ندهید

.

.

.

خب من که همه ی اینا رو انجام می دم!اما بازم ته دلم همیشه ناخوآگاه استرس دارمف وناخودآگاه قیافم می ره به سمت ناله بودن و متاسفانه همه ی اینها ناخودآگاهه و از عهده ی من خارجه.....گاهی که بهش زیادی توجه می کنم می گم خب از الان به بعد لبخند به لب و بی دغدغه راه می رم اما 5 دقیقه ی بعد باز دوباره به حالت اولم برمی گردم.....امروز اما یکی از دوستام حرف خوبی زد....گفت بهش اصلا فکر نکن همه چی حل می شه!به جنبه های مثبت نگاه کن و منفی ها رو بریز دور .....خب من اومدم این رو اینجا نوشتم که برای آخرین بار این حس استرسی بودن رو یه جایی خالی کنم و بعد دیگه سعی کنم راجع بهش نه حرف بزنم و نه فکر کنم!من همه ی تلاشم رو دارم می کنم و واقعا حیفه که به خاطر تپش تند قلب و یا عرق کردن ناشی از استرس همش بر باد بره،چیزی که دقیقا زمان کنکور دادنم اتفاق افتاد و من رو تو دو ترم اول دانشگاه از همه درسها زده کرد........خب از امروز پیش به سوی محکم بودن و اعتماد به نفس داشتن....!


بزنم لهش کنم؟!!!

می شه گفت 99% افراد جامعه ی ما دروغگو و پنهان کارن و ایضا دوست ندارن به دیگران کمک کنن و فقط دلشون می خواد دیگران رو له کنن که مبادا جایی و مقامی رو از اونها سلب کنن!!!!این رو در جامعه ی کوچیک دانشگاهی می بینم به عینه!و واقعا خاک بر سر ملتی که در حالی که خودش صبح تا شب دروغ می گه بر ضد آدم دروغگو هم شعار می ده!هزار هزار بار دیگه ام دولت و حکومت و کوفت و زهرمارای دیگش عوض شن تا وقتی آدما عوض نشن همین آش و همین کاسست!امروز انقدر دروغ شنیدم،انقدر پنهان کاری های آدمها لو رفت،انقدر وقت دروغ گفتن دیگران دیدم که چشماشونو ازم می دزدن که دلم می خواست با پشت دست یه دونه بکوبم تو دهن همشون.این دم آخری ببین چه بساطی درست می کنن  بعضی آدمها ها!!!!!!!!!!عجبببببببببببب!!!

رویا

پرده ی کوچیک اتاق با وزش باد این ور و اون ور می ره،تو نشستی پشت کامپیوترت و تق و تق داری تایپ می کنی.منم لم دادم روی مبل و 5000 امین کتاب زندگیم رو می خونم!گهگاهی زیرچشمی نگات می کنم و پیش خودم کیف می کنم .گل رزای رنگاوارنگ با وزش باد که سر زده از پنجره می خزه تو این ور و اون ور می شن.گلایی که دیروز بهم دادی و عطر دست تو روشون هست.یه دستمو می ذارم زیر سرم و کتاب رو رو صفحه ای که هست باز می ذارمش رو شکمم و به سقف نگاه می کنم.سقفی که دوتایی با هم با همه تلاشمون بنفشش کردیم،رنگی که من دوست دارم،چشمم می چرخه و روی گلای ریز صورتی رنگ دیوار سر می خوره(رنگی که مامان دوست داره) ودلم یهو برای همه ی روزهای با هم بودن قدیم تنگ می شه و دلم هوای یه دل سیر گریه کردن تو بغل مامانم رو می کنه.باز یواشکی و زیر چشمی نگات می کنم که با دقت داری عینکت رو با دستمال پاک می کنی چون فکر می کنی چشمای قشنگت به خاطر کثیفی عینک خسته شدن و می خوای به خودت بقبولونی که ساعتها پای کامپیوتر نشستن باعثش نیست ،که بتونی ادامه بدی.یه نفس عمیق می کشم که از صداش برمیگردی و نگام می کنی و می خندی و من باز دلم می ریزه و به خودم می گم چه خوب که هنوز همین جوری موندم و تو دلم از یه نگاهت غوغا می شه.چیزی نمی گی و شروع می کنی رو یه کاغذ نوشتن و این بار تق تق برخورد خودکار با میزه که شنیده می شه.بلندمی شم می رم آب می یارم و شمعدونیارو آب می دم و وقت آب دادن  دلم می خواست که شمعدونیام بنفش می شدن!یاد گلای لاله عباسی می افتم که خواهرم باهزار زحمت توی باغچه می کاشت و پیرزن همسایه از روی لج لهشون می کرد،لاله عباسیای بنفش و صورتی،چقدر صبور بود خواهرم که باز دوباره از نو می کاشتشون و ازشون مراقبت می کرد....چقدر دلم هوای خواهرم رو کرده،دلم برای لپاش که به خاطرش وقتی بچه بود بهش می گفتن کپل مدرسه موشها تنگ شده....می رم سمت آشپزخونه و لیوانای سفید و سیاه رو بر می دارم و توشون چایی می ریزیم و مثل همیشه یه کم نبات کنارش می ذارم و یه کم بیسکوییت و یه لیمو ترش و همه رو می ذارم تو یه سینی،سینی رو می ذارم رو میزت و می گم بفرمایید چای عصرانه!دو تا دستاتو می ذاری پشت سرتو و خودتو می کشی و می گی آخییییییییش!مرسی!.......همونجور که چایی می خوریم می پرسی چی می خوندی؟!اسم کتاب رو می گم و مثل همیشه بهم می گی من که حال ندارم کتاب بخونم تو واسم تعریف کن که چی خوندی و منم شروع می کنم تعریف کردن کتاب.......ما کنار هم آروم با تمام این جزئیات قشنگ زندگی می کنیم.....و زندگی به ما بهترین رو نشون می ده.........این تمام فکریه که هر لحظه ذهنم رو پر می کنه........شب که می شه و کم کم آفتاب غروب می کنه،کنار پنجره وایسادم و غروب آفتاب رو تماشا می کنم،از پشت دستاتو حلقه می کنی دور گردنمو منم تکیه می دم بهت و شروع می کنم زمزمه کردن شعری که تازه نوشتم و تو موهام رو می بوسی،دستت رو دراز می کنی و یه گل رز می کنی و می ذاری تو موهام و چند دقیقه ای چشمامونو می بندیم و تو شروع می کنی با صدای جادوییت آواز خوندن و این احساس زیبای با هم بودن در کنار یک غروب دل انگیز تکمیل می شه.......و این شاید رویایی ترین رویای من باشه از با هم بودنمون......

پ.ن:این رویاییه که روزی به واقعیت می پیونده،البته این نوشته یه کم استعارات و تشبیه ها و اینارو تو خودش داره که هر کس البته می تونه برداشت خودش رو داشته باشه......................