پرده ی کوچیک اتاق با وزش باد این ور و اون ور می ره،تو نشستی پشت کامپیوترت و تق و تق داری تایپ می کنی.منم لم دادم روی مبل و 5000 امین کتاب زندگیم رو می خونم!گهگاهی زیرچشمی نگات می کنم و پیش خودم کیف می کنم .گل رزای رنگاوارنگ با وزش باد که سر زده از پنجره می خزه تو این ور و اون ور می شن.گلایی که دیروز بهم دادی و عطر دست تو روشون هست.یه دستمو می ذارم زیر سرم و کتاب رو رو صفحه ای که هست باز می ذارمش رو شکمم و به سقف نگاه می کنم.سقفی که دوتایی با هم با همه تلاشمون بنفشش کردیم،رنگی که من دوست دارم،چشمم می چرخه و روی گلای ریز صورتی رنگ دیوار سر می خوره(رنگی که مامان دوست داره) ودلم یهو برای همه ی روزهای با هم بودن قدیم تنگ می شه و دلم هوای یه دل سیر گریه کردن تو بغل مامانم رو می کنه.باز یواشکی و زیر چشمی نگات می کنم که با دقت داری عینکت رو با دستمال پاک می کنی چون فکر می کنی چشمای قشنگت به خاطر کثیفی عینک خسته شدن و می خوای به خودت بقبولونی که ساعتها پای کامپیوتر نشستن باعثش نیست ،که بتونی ادامه بدی.یه نفس عمیق می کشم که از صداش برمیگردی و نگام می کنی و می خندی و من باز دلم می ریزه و به خودم می گم چه خوب که هنوز همین جوری موندم و تو دلم از یه نگاهت غوغا می شه.چیزی نمی گی و شروع می کنی رو یه کاغذ نوشتن و این بار تق تق برخورد خودکار با میزه که شنیده می شه.بلندمی شم می رم آب می یارم و شمعدونیارو آب می دم و وقت آب دادن  دلم می خواست که شمعدونیام بنفش می شدن!یاد گلای لاله عباسی می افتم که خواهرم باهزار زحمت توی باغچه می کاشت و پیرزن همسایه از روی لج لهشون می کرد،لاله عباسیای بنفش و صورتی،چقدر صبور بود خواهرم که باز دوباره از نو می کاشتشون و ازشون مراقبت می کرد....چقدر دلم هوای خواهرم رو کرده،دلم برای لپاش که به خاطرش وقتی بچه بود بهش می گفتن کپل مدرسه موشها تنگ شده....می رم سمت آشپزخونه و لیوانای سفید و سیاه رو بر می دارم و توشون چایی می ریزیم و مثل همیشه یه کم نبات کنارش می ذارم و یه کم بیسکوییت و یه لیمو ترش و همه رو می ذارم تو یه سینی،سینی رو می ذارم رو میزت و می گم بفرمایید چای عصرانه!دو تا دستاتو می ذاری پشت سرتو و خودتو می کشی و می گی آخییییییییش!مرسی!.......همونجور که چایی می خوریم می پرسی چی می خوندی؟!اسم کتاب رو می گم و مثل همیشه بهم می گی من که حال ندارم کتاب بخونم تو واسم تعریف کن که چی خوندی و منم شروع می کنم تعریف کردن کتاب.......ما کنار هم آروم با تمام این جزئیات قشنگ زندگی می کنیم.....و زندگی به ما بهترین رو نشون می ده.........این تمام فکریه که هر لحظه ذهنم رو پر می کنه........شب که می شه و کم کم آفتاب غروب می کنه،کنار پنجره وایسادم و غروب آفتاب رو تماشا می کنم،از پشت دستاتو حلقه می کنی دور گردنمو منم تکیه می دم بهت و شروع می کنم زمزمه کردن شعری که تازه نوشتم و تو موهام رو می بوسی،دستت رو دراز می کنی و یه گل رز می کنی و می ذاری تو موهام و چند دقیقه ای چشمامونو می بندیم و تو شروع می کنی با صدای جادوییت آواز خوندن و این احساس زیبای با هم بودن در کنار یک غروب دل انگیز تکمیل می شه.......و این شاید رویایی ترین رویای من باشه از با هم بودنمون......

پ.ن:این رویاییه که روزی به واقعیت می پیونده،البته این نوشته یه کم استعارات و تشبیه ها و اینارو تو خودش داره که هر کس البته می تونه برداشت خودش رو داشته باشه......................