از چشم تو و چشم من و.....
نگاهش می کنم...نگاهم می کند...نگاه نیست که لامذهب....آب می شوم از غرور و مهربانیش....از خنده ی چشمانش...آن عمق چشمهایش اصلا آدم را می خواند که به سمتش بدود و در کران بی کران یک نگاه عاشقانه اش غرق شود....چشمک که می زند نفسم درسینه حبس می شود...دیوانه نمی داندیک لحظه که آن چشمها بسته می شود من زندگی را از دست می دهم....آخر زندگی فقط در چشمان او خلاصه می شود....آفتاب که باشد...خورشید فروزان که بتابد... هر.انعکاس نورش در شیشه ی الماسی عینکش یک ستاره می شود در آسمان من....ستاره ها گرد چه می گردند؟!ماه!...تو خودت بگو مهربان من!مگر می شود چشم اینقدر فریبنده و با این وجود محکم باشد؟!تو از کدام دیاری که چشمانت پرستیدنیست؟بخدا که حاضرم دقیقه به دقیقه و ثانیه به ثانیه آن چشم ها را ببوسم و پرستش کنم....چشم نیست که لاکردار!الماس آسمان تنهاییهایم است ....هیچ نمی گنجد در کلامی...هیچ....باور کن....
چیزی هست....چیزی میان ما....چیزی بیش از یک کلام...یک حرف...یک نوشته.....هر قدر هم که بگویم.....نه من تو می شوم...نه تو من.....پس از تفاوت نترس...نمی ترسم....