نمی دونم چرا....شایدم می دونم.....که چرا از آدمهایی که با خط کش مادیات اندازه گیریم می کنن بدم میاد....از اونا که فقط با چاقی و لاغری و پول و ماشین و جای خونه و شغل و تهرانی بودن یا شهرستانی بودن و هزار کوفت و زهرمار دیگه آدمارو می سنجن متنفرم.......از آدمهایی که تا شرایط طرف رو ندونن باهاش دمخور نمی شن بدم میاد.....از آدمهایی که انسانست رو زیر سوال می برن....ادمهایی که تو صفحه های 360 شون که می ری جملات چنان فقیهانه و فیلسوفانه ای می نویسن که آدم ندونه فکر می کنه به کل فیلسوفای جهان دارن می گن زکی!......دردم میاد....دردم میاد وقتی تو تمام نوشته هاشون از غم و رنج دیگران می گن و از انسانیت و شعور و مفاهیمی مثل اینها می گن که فقط لغاتی شده برای اینکه تو بازی کلمات با دیگران مغرورانه پیروز شن و اسم خودشون رو روشنفکر بذارن......حتی بویی از انسانیت نبردن....که اگه کسی فقیر باشه تو دانشگاه باهاش دست نمی دن و اگه شهرستانی باشه باهاش حرف نمی زنن و اگه ماشین مدل بالا داشته باشه می گن عجب آدم با شخصیتی......وقتی پای حرفاشون می شینم...از غم و غصه های کاذبی که واسه خودشون ساختن گریم می گیره.....از دروغایی که میگن واسه اینکه باکلاس تر باشن....واسه اینکه باحال تر به نظر بیان....واسه اینکه جلب توجه کنن.....از پسرایی که تنها حرفشون تعریف کردن از دختربازیای هر از گاه و نه چندان واقعیشونه بیزارم....از دخترایی که 24 ساعت تو آرایشگاها ولن و همیشه ی خدا تو فکر اینن که با کسی باشن و اگه هم کسی باشه فکر می کنن یه روزی بهتر از اون میاد و خلاصه اونقدر دو طرف واسه هم کلاس می ذارن که من از دور که می بینم روانی می شم و نمی فهمم این رابطه ی آبکیه مزخرف رو چه جوری تحمل می کنن؟چه جوری وقتی می فهمن طرف همش داره خالی می بنده بازم باهاش می مونن!؟گاهی فکر می کنم اینجور آدما مریضن!عقده دارن......طرف پدر باباشو در میاره که واسش فلان ماشینو بخره که بیاد به فلان کسک پزشو بده و از اینکه حال طرف رو گرفته برقصه و بشکن بزنه!..........تحملش خیلی برام سخته....تحمل اینکه جوونا اینجوری شدن......اینطوری فکر می کنن......یعنی همینا می خوان آیندرو بسازن؟!!همینا که افتخارشون دبی رفتن و کیش رفتنه؟!شاید بگین این چیزا که بد نیست....آره در ظاهر بد نیست اما یکی بهشون بگه دیگه دم از عاشقی و دم از روشنفکری نزنید که این افکار سم عشق و مخالف روشنفکریه......وای به حال ما که بهترین دانشگاهامونم داره پر می شه از این آدما ....که می شنوم کسی که آوازه ی داستانای دردناک و غم انگیزش و از درد دیگران گفتنش پیچیده تو 360 و بهش می گن صادق هدایت دوم،می گه من فقط به خاطر شرایط عالی طرفم باهاش دوست می شم،با دانشگاه آزادی نمی تونم دوست شم....................................بابا صادق هدایت کجا این کجا...............کجا داریم می ریم؟!!!کجاییم؟!چی داره به سرمون میاد؟!این مزخرفات چیه که تو کله ی جووناست؟!آخر اینقدر حرص می خورم از دستشون دیوونه می شم................

پ.ن:من نمی دونم چی کار کنم که اینقدر به حرکات و رفتارو افکار مردم دقیق نشم!که وقتی دقیق شدم اینجوری خل نشم!....کسی پیشنهادی داره؟!!!!