گیسوانم تاب دار و شرور

این سو آن سو می روند

وقتی در نسیم بهاری

به شوق حس هرم نفسهایت

به روی انحنای ملتهب گونه هایم

سوی تو می دوم

وقتی از سفر

-این افسون دلتنگی-

باز می گردی

وقتی صدای گرمت

نزدیک و نزدیک تر می شود

دلم

-این دریای اشتیاق-

سوی دستهایت پر می کشد


چه چیز،

چه چیز

میان دست تو و گیسوی مضطرب من فاصله بود؟

بگو عزیز من

بگو چه چیز

چنین بی مهابا

میان زمزمه ی شبانه ی ما

دیوار شد؟


"گفتم سفر فسانه ی تلخی بود"


سفر قصه هایت را می دزدد

سفر را تاب نمی آورند

چشمان پربغض و

رگهای منبسط از عشق من

سفر مویرگهای ظریف ِ بودن را

منعقد می کند

چیزی پر التهاب

در میانه ی قلبم متورم می شود

وقتی به حس تلخ دوریت

می اندیشم


بگو عزیز من

بگو چگونه می شود

بی تو دنیا را دید؟!

چگونه می شود

بی تو خفته و بیدار بود؟!

دیشب

به افتخار چشمانت

مست دلتنگی بودم

و اشک

-این محتسب شهر دل-

مرا حد می زد....

دلم تورامی خواست

توراکه نابی

توراکه لحظه لحظه سرودنت بس نیست

دلم خمار چشمانت

با آن نگاههای برده در قمار عاشقی را

دیوانه وار جستجو می کرد

سفر نکن....

سفر نکن....

سفر آغاز تنهاییست.....

سفر آغاز دلتنگیست.....

ببین!

ببین چگونه شادم!

چگونه پوستم

-این کویر تشنه-

از هبوط خوشبختی دستانت سیراب می شود.....

سفر نکن خوبم....

سفر نکن.....

می میرم


"عروسک کوکی"