-هی اونوقت پشت شیشه نشستم و به روزای گذشته قکر کردم و قطرههای بارون رو دیدم که چیک و چیک می چکید رو زمین و پهنای با عظمتش رو خیس می کرد و مردمی که تا 10 دقیقه ی پیش عین مورچه دنبال آب و نون بودن زودی دویدن تو لونه هاشون و حالا مزه می داد راه رفتن زیر بارون و تنهایی و خیس شدن تو لحظه های ناب بارونی.....اونوقت لباسمو پوشیدم و خوشحال و شاد و خندون راه افتادم که برم یه قدمکی بزنم و تا اومدم برم سمت در مامان گرامی با یک حالت پرخاشگرانه مچم رو گرفت که کجا می ری و سرما می خوری و هزار تا بلا سرت میاد،خلوته دزدا می خورنت و الا ماشاء الله خطرات کافی و وافی رو واسم  نام برد و من همچنان اصرار اصرار که می خوام زیر بارون قدم بزنم که تشر بابا که با این چیزا که آدم سلامت خودش رو به خطر نمی اندازه بغض آشنایی گلوم رو گرفت و من فقط داشتم فکر می کردم که یه قدم زدن ساده که اینقدر جارو جنجال نداره؟!


-بعد با آقای پیشو رفتیم کوچه مروی و یه دونه از این دمپایی پشمالوها خریدم واسه مامان که پاش درد می کرد و رو زمین یخ خونه بیشترم دردمی گرفت،با ذوق و شوق بهش دادم و با ذوق و شوق پاش کرد و کلی  حال کرد!اونوقت چند وقت بعدش به مخم زد برم از این دمپایی حیوونی پشمالوها واسه همه خاله ها و دخترخاله ها و زنعموم که رو هم می شن 6 نفر بخرم و یادگاری بدم بهشون . بازم با ذوق و شوق پیشنهادم رو با مامان در میون گذاشتم و بازم با یک حالت عصبانی مآبانه ای گفت:نخیر لازم نکرده!!مگه پولت زیادی کرده؟ و من بازم داشتم فکر می کردم که من  فقط قصدم هدیه و یادگاری بود و این چه عکس العملی بود !


-بعد از در خونه که دارم می رم بیرون می شنوم که می گه:مواظب باش تصادف نکنی،شیشه هارو بکش بالا،در رارو از تو قفل کن،ماشین رو دو قفله کن هر جا می ذاری،اومدی تو پارکینگ یه قفل بزن،لب تاپت رو جا نذار توماشین،جواب هیچ کیو نده .....و می گم خداحافظ و در رو می بندم و یه نفس عمیق می کشم ......


-یا یه وقت دیگه رو یادم میاد که امتحان داشتم و تقریبا 99 بار شنیدم که گفته شد صبحانه بخور،با ماشین نرو با تاکسی برو یه وقت تصادف می کنی،شب زود بخواب ،دقت کن و هزار نصیحت دیگه!

-یا دارم تعریف می کنم که تو مدرسه ی قدیمی به معلممون گفتم که دارم اپلای می کنم که برم که یهو با خنده ی مسخره ای روبرو می شم که می گه:کی گفته حالا حتما می ری؟!اینقدر به همه نگو می ری!معلوم نیست اصلا قبولت کنن،چرا فکر می کنی همیشه بهترینی؟!!!و بغض آشنا دوباره می دوئه توی گلوم و من رو از ادامه ی حرفم منصرف می کنه و از این همه امیدواری از سمت خانواده به وجد میام!


:اونوقت حالا چند وقته دارم به دلایل استرس زیادم نسبت به هر چیزی فکر می کنم و حالا به درصدی از دلایلش رسیدم و واقعا درمونده شدم که چه کار کنم ؟!تمام سر تا پای زمان روز من با حرفهای استرس آور و البته کلیشه ای همیشگی و تکراری پر شده و هر بار هم متاسفانه تاثیر خودش رو می ذاره..........اینکه 10 برابر همه درس می خونم ولی نصف اونها نمره میارم باعث می شه شدیدا تو این زمینه احساس ضعف کنم و اذیتم کنه...این که می دونم نه خنگم و نه تنبل اما همیشه یه قدم یا چند قدم از چیزی که می خوام به خاطر همین استرس ها و ترس ها عقبم اذیتم می کنه......فایده ای نداشت هر روز تو آینه نگاه کردن و گفتن"زندگی بی استرسی خواهم داشت"...........نمی دونم باید چی کار کنم:(