غربت
حالا که دارم این سطرها رو می نویسم کیلومترها از خونم،وطنم،کشورم،خانوادم،دوستان خوبم و همه ی چیزهایی که باعث تعلق خاطرم نسبت به ایران می شد دورم.....اینجا زندگی دو نفره ی کوچیک و نیمه فقیرانه ای رو شروع کردیم و همه ی تلاشمون رو می کنیم و دست و پا می زنیم که اینجا پیشرفت کنیم.....کاری که تو کشور خودمون نمی تونستیم انجام بدیم یا اگر انجام می دادیم با اعصاب و خیال آسوده نبوده......اینجا خوبه...خیلی خوبه....تا حالا هیچ چیز و هیچ کسی ناراحتمون نکرده.....تا حالا به خاطر حماقت کارمندای دانشگاه اعصابمون خط خطی نشده..اینجا هر چیزی رو به کسی که باید آموزش می دن و هر کسی رو سر هر کاری نمی ذارن...اینجا قانون حرف اول رو می زنه و اگه تو قانون رو رعایت نکنی باعث تعجب همه ست و مثل یک احمق بهت نگاه می کنن....چیزی که تو ایران کاملا برعکس بود!اینجا زندگی خیلی راحته و من همش و همش سوال می کنم که چرا ایران نباید اینجوری باشه؟چرا ؟تمام ذهنم مشغول اینه که مادرو پدرم و دوستایی که اونجا دارم چه گناهی کردن که توی اون جهنم زندگی می کنن؟!چرا من باید برای یه جو آسایش از همه چی دل بکنم و بیام جایی که نگاه های آدماشم واسم غریبه!...........اینجا خوندن اخبار با ایران فرق می کنه،اینجا هر خبر بدی که می دن تو بیشتر له می شی بیشتر می میری چون که ذهنت آرومه آرومه و یه خبر بد مچالش می کنه....تو ایران ذهنم درگیر همه ی این مسائل بود و دیگه واسش عادی شده بود......من تمام روز دعا می کنم که خدا کشور نازنینم رو آزاد کنه که من برگردم و کشور خودم رو آباد کنم،که برگردم و برم تو کوره دهها و به مردم بدبخت و بیچاره ی اونجا که چیزی از این زندگی نکبتی جز زجر و ناله و بدبختی نفهمیدن کمک کنم.....کاش می شد،نمی دونید اینجا آدم نظم و قانون رو که می بینه چقدر از ته دلش می خواد که همه ی اینا تو کشور خودش بود.....من لااقل همش بغضم می گیره...همش فکر می کنم جوونای ما هزار برابر جوونای اینجا استعداد و جای پیشرفت دارن،چرا باید تو حصار حماقت دیگران اسیر باشن؟!خیلی دلم می خواد کشورم رو پر از آزادی و شادی ببینم.....غربت یعنی همین!یعنی اینکه صبح تا شب فقط تفاوت ها رو ببینی و آه و حسرت کنی که چرا تا حالا نداشتی و چرا از این به بعد هم دوستان و خانوادت نخواهند داشت؟
همیشه همین رو می گفتن که غربت تنها بدیش دلتنگیه وگرنه همه چیش از وطن بیچارمون خیلی بهتره.....وطن چهار فصلمون .....وطن زیبا و وصف ناپذیرمون که حالا بازیچه ی دست قدرت ها شده و حسابی دستمالی می شه و معلوم نیست چی دیگه ازش می مونه!هر شب و هر شب تنها دعای من اینه که:خدایا!کشورم رو آزاد کن که بتونم برگردم و آبادش کنم که تا آزادنشه اجازه ی آبادی بهش نمی دن...........خدایا:(
چیزی هست....چیزی میان ما....چیزی بیش از یک کلام...یک حرف...یک نوشته.....هر قدر هم که بگویم.....نه من تو می شوم...نه تو من.....پس از تفاوت نترس...نمی ترسم....